دوره ات گذشته!
تا چند دقیقه پیش، نه درست تا قبل از نوشتن جمله قبلی دوست داشتم همیشه دشمن شما باشم. از دیروز که قرار شد یادداشت بنویسم هی جمله ها را در ذهنم مرور می کردم. می خواستم سواد ادبی ام را به رخ شما بکشم و یادداشتی بنویسم که شما ازش سر در نیاورید و باز هم به بی سوادی تان بخندم. تیتر یادداشت هم مشخص بود " شما لیلی ما نیستید" می خواستم بنویسم " ما شما را که هی بازوهایتان را باد می کنید و کمرهایتان را باریک، دوست نداریم. شما قهرمان خواب های دختر خانم ها و آقا پسرهای محل نیستید. مادرها و پدرها هم شما را با دست نشان نمی دهند. می دانی گاهی آن هایی هم که برایشان سینه سپر می کنید بهتان می خندند، ریز ریزکی و پنهانی. شما هر سال دور هم جمع می شوید و به نوبت قوی ترین مرد می شوید، در کشوری که دیگر حتی برای مردمش جالب هم نیستید. دیروز خبرنگاری می کنید قرار است یکی تان 50 میلیون فقط خرج بازوهایش بکند و من به آخرش فکر می کنم به روزی که می میرید و مورچه ها و موش ها! برای شما کمربند چرمی می بندد و آقای مجری خندان هی می گوید شما خیلی پهلوانید، اما پدر من امسال عید قاب عکس تختی را، که از کودکی به دیوار دیده ام، عوض کرد و وقتی شما را می بیند با عصبانیت کانال را عوض می کند."
نه، همه این ها برای چند دقیقه پیش بود. الان، همین لحظه نگران تان هستم و ناراحت. برای کودکی تو، یکی از قوی ترین ها، که سال گذشته گفته بودی آروز داشتی دکتر شوی. حالا برای آرزوهای تو که با بلند کردن یک ماشین و تشویق دوستان و دیدن یک عکس عوض شد ناراحتم. نگران بازوهای تو هستم که بی رویه رشد می کنند و زشت شده اند و مچ ضعیف پاهایت. حالا نگران پای شکسته ات و مهره کمرت هستم که نمی دانند برای چه قرار است این بار را تحمل کنند.

