تبليغاتX
ون گوک برادر من است
   صدایت گرم است. روز اول این را نمی دانستم، روز اول که سوار ماشین شدی. تو از همه غریبه تر بودی. روی صندلی عقب نشسته بودی و حرف نمی زدی. با دو نفر دیگر که توی ماشین نشسته بودند آشنا بودم، آشنا. با آن دو نفر آن قدر آشنا بودم که با هم چرت و پرت بگوییم. تو هم آن قدر غریبه بودی که از چرت و پرت ها خسته شوی و حرف را بکشانی به جایی که من و یکی از آشناها ساکت شویم و تو با آن آشنای دیگر سرگرم باشی. حالا آن آشناها از زندگی ام رفته اند، اصلا مسافر این جاده نبودند و یک جایی از ماشین پرت شدند بیرون و تو مانده ای. جایت از صندلی عقب آمده صندلی جلو و صدایت گرم است. نه! نمی خواهم با هم آشنا شویم. نمی خواهم آن قدر با هم آشنا شویم که احتمال رفتنت هم وسط بیاید. همین تلفن های هفتگی، همین دیدارهای گاهی نه، گاهی آره خوب است. بیشتر که شود، شاید کمتر هم شد، نه؟ این یکی را دیگر نمی خواهم آخر صدایت گرم است.
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1387/07/26 و ساعت 13:14 |