تبليغاتX
ون گوک برادر من است

   می خواستم برای مهسا خاطره تعریف کنم. رفتم سراغ خاطره ای که تو هم در آن خاطره باشی، رفتم سراغ خاطره ای که برای گفتنش لازم باشد اسم تو را هم ببرم. می خواستم اسم تو را ببرم، با پیشوند «یکی از دوستام». می خواستم بگویم «با یکی از دوستام» و بعد از آن اسم تو را ببرم. گفتن خاطره ام را از جایی شروع کردم که دیر به اسم تو برسم. هی تاریخ گفتن اسمت را به تاخیر می انداختم. می خواستم جوری اسمت را بگویم که انگار هیچ وقت، هیچ چیزی نبوده است. بالاخره رسیدم به اسمت به چشم های مهسا نگاه کردم، چشم هایم به چشم هایش می گفت که نمی دانی چه قدر گفتن این اسم گزنده است،حجمی از تیغ را از وجودت خارج می کنی تیغ ها گیر می کند به لبت، به لبخندت.

   اسمت را گفتم با همان پیشوند انتخاب شده، سرد و ساده از کنار اسمت گذشتم، انگار این اسم هیچ وقت، هیچ جایی برای من نبوده، انگار هیچ وقت در پیچ و خم های این اسم گیر نکرده ام و با این اسم جمله ها نساخته ام و  در کنارش راه نرفته ام، نفس نکشیده ام، تازه نشده ام، زندگی نکرده ام و آه... آه نکشیده ام. انگار هیچ وقت، هیچ وقت این اسم پیشوند و پسوند دیگری نداشته، جانم! جهانم!

   ...

از هر طرف که طناب زندگی را کوتاه می کنم، باز یکی که نمی دانم کیست، از جایی که نمی دانم کجاست، طنابی به زندگی ام گره می زند و باز طولانی می شود این طناب کوتاه شده!    

 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1387/06/15 و ساعت 19:37 |
قرار است تلاش کنم تا خیلی چیزها من را یاد تو نیندازد، این را دکتر می گوید و ... ممکن نیست!
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1387/06/14 و ساعت 11:41 |