پ.ن: گاهی دلم برای کسی تنگ می شود.
پ.ن: تولدم مبارک!
پ.ن: گاهی دلم برای کسی تنگ می شود.
پ.ن: تولدم مبارک!
می روم به اتاق بغلی صدایت می کنم «مامان». همه کودکی هایم در صدایم هست. همه کودکی های کسی که تا سال ها از تو گلایه می کرد که چرا از بقیه خواهر و برادرهایش کمتر شیر خورده است.
بغض می کنم، صدایت می کنم « مامان» صدای پاهایت می آید. نیت کرده ام بنشینم جلویت و حرف بزنم، می خواهم با تو حرف بزنم، نمی توانم. تو حالا پیر شده ای و سنگین و من نمی توانم چشم در چشم تو بنشینم و حرف بزنم. صدایت می کنم «مامان»، همه پریشانی های نسل خسته و
مضطرب مان در صدایم هست. صدایت می کنم «مامان» و همه نداشتن هایم در صدایم هست.
من از همه فرزندان تو کمتر شیر خورده ام. حالا که به سکوت رسیده ام، حالا که چند هفته است
نمی توانم زبانم را بچرخانم و حرف بزنم، دوباره مرا زیر پستان هایت بگیر و شیر بده، به اندازه همه روزهایی که کمتر شیر خورده ام.
تو زنگ مي زني و من ياد همه روزهايي كه سرشان را بريده ام مي افتم. زنگ مي زني شماره ات برايم آشناست، يادم نمي آيد چه كسي هستي. فقط شماره ات برايم آشناست، شماره ات و صدايت. آن صداي خالي پر از اضطراب. حرف مي زني تند تند، من فقط فرصت دارم كه گاهي بگويم "بله". تو مي خواهي حرف بزني، آن هم با يك شماره آشنا و انگار اصلا مهم نيست كه من بشنوم يا نه. آن "بله" هايي هم گه گاه مي گويم اهميتي ندارد. روزهاي اول هم همين جوري بود. حتما همين جوري بود كه مي توانستيم با هم باشيم. حتما همين جوري بود كه خانه هامان هي به هم نزديك و نزديك تر شد و نفس هامان.
خودت را معرفي مي كني. اسمت از اين اسم هايي است كه زياد است، زياد بودن اسم تو و من شبيه هم است. من هم هميشه زياد مي آيم، از همه چيز زياد مي آيم،اين قدر زياد كه حوصله همه سر مي رود. مملك مي گفت از سر هر ليواني زياد مي آيي، يك روز كه با هم تا ميدان تجريش آمديم در برف و سرما، چند سال بيش بود مملك؟
زنگ مي زني و من ياد آن خانه داغون مي افتم، خانه اي كه هر روز آژانس مي گرفتم تا به آن جا بيايم، با آن ليوان هاي هميشه كثيف و قابلمه هاي رنگ و رو رفته و صندلي پلاستيكي.
زنگ مي زني و از بازي مي گويي. از روزهايي كه من كتاب "بازي ها" ي " اريك برن" را تازه خوانده خوانده بودم و تو شروع شدي. شايد فكر مي كردم تو هم بازي هستي، يك بازي كه قرار است در آن لذت ببرم، قرار است در آن زنده باشم و زندگي كنم. نه، اصلا قرار است در آن ببازم، خودم را و حس هايم را، ولي باشم و ببازم.
زنگ مي زني و من ياد روزهاي روزهاي آخر مي افتم. روزهايي كه من هم تصميم گرفته بودم حرف بزنم. ياد روزهايي كه نگاهم وحشي شده بود، اين را مادرت هم گفته بود، " نگاه اين دختره خيلي وحشيه" و من از "عسلم" گفتن هاي تو به " دختره" تبديل شده بودم. تصميم گرفته بودم كه ديگر هي نگويم "بله" و خانه هامان هي از هم دور و دورتر شد و دست هامان. خواب هايم از تو خالي شدند.
...
مي گويند خيام وقتي پياله را بالا مي برده، مي گفته "تلخ است از آن كه زندگاني تلخ است"