تبليغاتX
ون گوک برادر من است
آقا اجازه؟
یک تکه از دریا برایم می‌فرستی؟
اینجا کویر است.
از باغ آن‌جا
برگ سبزی مرحمت کن
این دور و بر خیلی فقیر است.

باران
گذارش این طرف‌ها کم می افتد
باید هلش داد.
امروز- لطفا یادتان باشد
که فردا دیر دیر است.

آقا اجازه؟
یک شال گردن می فرستی؟
هر چارفصل من زمستان است آقا.

این استوایی را که می گویند
آیا می شود پیرهنش کرد؟
اینجا درختی می شناسم من
که عریان است آقا.

آقا اجازه؟
می شود از پشت کرسی
از زیر آن عینک- که خیلی هم قشنگ است
احوال این گنجشک‌ها را هم بپرسی؟

آقا اجازه؟
ما سردمان است.
با حرف‌های تازه
امشب گرممان کن.

 
از مجموعه شعر «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» سروده سید علی میرافضلی که نشر نزدیک تازگی منتشر کرده است.
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1386/08/24 و ساعت 6:47 |

اولین بار که دیدمش من یک تخم مرغ کوچک بودم، مثل همین تخم مرغی که روی جلد کتابش هست. من یک تخم مرغ کوچک بودم که بعد از تعطیل شدن خانه روزنامه نگاران جوان پرتاب شده بودم به حوزه هنری. او هم در آن دفتر بود کنار چند تا آدم دیگر، آدم های غریبه و آشنا. من یک تخم مرغ بودم که رفتم آن جا، سرکش بودم و گستاخ و یاغی. اومعلم کلاس ما بود، کلاس «نثر ادبی». من می نوشتم، مثل همیشه هم از آن بچه ها بودم که زود دست شان را بلند می کنند که بخوانند. من می خواندم و او سعی می کرد با آرامش اشکال های نثر من را بگوید، دوستم داشت، حتما دوستم داشت که می گذاشت آن متن های بلند را بخوانم و بعد درباره شان حرف می زند. کلاسش را به هم می ریختم، می خندید؛ به این تخم مرغ کوچولو و گستاخ می خندید، اما تخم مرغ کوچولو را نمی شکست، نابودش نمی کرد.

او از حوزه هنری رفت، همه با هم رفتیم مجمع. از هم دور بودیم، من دشمن کوچولویش بودم، او دشمنی نمی کرد. ازدور به هم نگاه می کردیم، زیر چشمی. با هم نبودیم، گاهی سلامی و گاهی خداحافظی. دشمنان کوچک هم بودیم، دشمنانی که آزارمان هم به هم نمی رسید. دو تا دوست داشتیم، دوستانی که الان هم هستند، همیشه به ما می گفتند که شما دو تا شبیه هم هستید، خیلی می توانید با هم دوست باشید، شاید خیلی شبیه هم هستید نمی توانید با هم دوست باشید. روزهای بعد، روزهایی که شب ها و روزهامان با هم می گذشت یک کشف کردیم، کشف کردیم که خیلی آدم ها هم آن جا بودند که دوست نداشتند ما با هم باشیم.

روزهای دشمنی مان گذشت، دشمنی های کوچک که شاید بیشتر شبیه بازی موش و گربه بود. کتاب «بازی ها» اولین قدم را برای دوستی مان برداشت. این کتاب را تازه دیده بود و همراهم بود. رفتم مجمع کنار هم نشستیم. بی مقدمه کتاب را نشانش دادم، چند دقیق ورق زد و گفت: «چه خوبه!» ریحانه هم آن روز بود. گفت :«بیا بریم تو اتاق.» رفتیم و این اولین نقطه دوستی مان شد. رفتیم داخل اتاق و درباره کتاب با هم حرف زدیم. یادمان رفت که دشمنان کوچک هم بودیم. به هم نگاه کردیم، خندیدیم، با هم شام خوردیم و دوست شدیم.

نعیمه، حالا چند سال از آن روزها می گذرد؟ روزهای زیادی با هم بودیم. با هم کتلت برف درست کردیم، خوردیم. با هم صدای نوار را بلند کردیم و توی ماشین رقصیدیم. هم دیگر را آرایش کردیم. بغض کردیم. شیطنت کردیم. ساعت ها کنار هم نشستیم و هر کدام با تلفن خودمان حرف زدیم. روی تخت کنار هم خوابیدیم و هی مزاحم خواب هم شدیم. آخر ساعت خواب ما با هم فرق دارد، او شب زودتر می خوابد و صبح زودتر بلند می شود؛ من شب دیرتر می خوابم و صبح دیرتر بلند می شوم. کتاب خواندیم. نوشتیم. اشتباه کردیم، به اشتباهامان خندیدیم. او غذا می پزد، من خوردم! او مادر من می شود، من بچه. او بچه می شود، من مادر. این بهترین بازی ماست. با هم رفتیم شهربازی، نه! چهار نفر بودیم که رفتیم شهربازی.

حالا پز می دهم که با او دوستم، حالا پز می دهم که من از همه به او نزدیک ترم. به دشمن عزیز!

...

مجموعه داستان نعیمه دوستدار با نام «خیلی دلم می خواست» منتشر شده است. در شهر کتاب ها می توانید پیدایش کنید. عکس من هم روی جلد کتاب است، وقتی که تخم مرغ بودم.

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1386/08/21 و ساعت 13:33 |

کتاب ها را از کتاب خانه بر می دارم. همه کتاب هایی که به خلوت مان را پیدا کرده اند را پرت می کنم روی زمین. می خواهم خودم را شکنجه دهم. به تو زنگ می زنم، فکر می کنم شاید تو از شکنجه ای که می خواهم شروعش کنم نجاتم دهی. گوشی را بر نمی داری. کلمه را دوست دارم، همین حرف های ساده را دوست دارم. می بینی واژه ها تنها چیزی است که تو از همه دنیا به خلوتت می بری، از واژه ها کمک می گیری.

« او را که دیدم زیبا شدم» را باز می کنم. شماره ات هنوز بالای کتاب است. با مدادسبزنوشته ام، کم رنگ و قدیمی. « ماهنی! اگر نطفه ات بسته می شد، اگر به دنیا می آمدی، روی دستهایم، توی بغلم، لخت لخت، با زبانم می شستمت. سرت را که حتما شکل سر پدرت می شد، آرام توی مشتم می گرفتم. مشتم را روی نرمی پوست سرت می کشیدم. چشمهایت درست مثل چشمهای پدرت می شد. می توانستم وقتی که او نیست به آنها زل بزنم. با نفسم نازت می کردم. بوی تنت را می بلعیدم. ماهنی، اگر نطفه ات بسته می شد، هزار سال شیرت می دادم. آن قدر که با من یکی شوی و من با پدرت و تو با ما ...»

«آمده بودم با دخترم چای بخورم» را چند بار خواندم. می خواستم در امتحان برنده شوم، می خواستم وقتی کتاب را به تو پس می دهم بتوانم جالب ترین حرف ها را درباره کتاب بزنم. می خواستم این قدر حرف های جالبی بزنم که تومن را ببینی؛ پوستم را ببینی، چشم هایم را، دست هایم را، آرزوهایم را. «آمده بود نزدیک من. برگشتم و محکم زدمش کنار. تند رفتم و لباسها را به ترتیب چیدم روی هم، روی تختخواب: اول لباس های  زیر، رویش پیراهن و کت و شلوار، نیمی از شلوار از تخت افتاد روی زمین. جوراب ها را چیدم پایین پاچه های شلوار و کفشها را هم رویش. قرار بود علی دلش بسوزد و بیاید نزدیک تا دستهایم را بگیرد از روی زمین بلندم کند. ولی تا نزدیکم شد، چند تا حرکت تند کردم و او را پس زدم. نگاه کردم به لباسها و گفتم :«بغلم کنید! خوابم می یاد!»

کتاب ها را باز می کنم از هر کدام چند خط می خوانم. هر پارگراف یک خاطره است.

«عاشق»، برای روزی که تولدم بود، آمدی خانه مان پاهایم در گچ بود. می خندیدی.

«دلاویزتر از سبز»، برای شب های کنکور. معلم عربی می گفت  :«فعل ها را صرف کن!» فعلی که هیچ وفت صرف نمی کردم «یذهب» بود. می خندیدم.

«نسخه اول»، را خودت دادی. من فکرمی کردم همه چیز عوض می شود.

...

کتاب ها را جمع نمی کنم. می خواهم کتاب ها را بگذارم صندوق ماشین، هروقت سرطان روحم عود کند یکی را می خوانم. می خواهم بروم کافه «ماگ» تندتند سیگار بکشم، از پنجره به بیرون نگاه کنم وچای سبز بخورم. می خواهم باز غزل های حسین منزوی را بخوانم «عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد». می خواهم باز نامه بنویسم؛ همان قدر بچه گانه، همان قدر صادقانه. می خواهم سراشیبی های تند را باز بالا و پایین کنم. می خواهم باز خرگوش بگیرم و به بهانه آن ها تو را به باغچه دعوت کنم. می خواهم باز جشنواره فیلم فجر بشود و تو بیایی خانه مان. می خواهم درد بکشم. رنج تو عزیز مصر است.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 14:40 |
همه چیز همین جا اتفاق افتاد، در همین بلوار. همین بلوار محله کودکی که دیشب اکرم را برداشتم بردم تا نشانش دهم. هر وقت به این بلوار می روم یک قصه یادم می آید، یک قصه از زندگی در این بلوار. قصه هایم را نصفه نیمه برای بعضی ها تعریف کرده ام و می کنم، اما کامل نه! همیشه وقتی دارم برای کسی قصه ای را تعریف می کنم یا احساس می کنم زیادی دارم وقتش را می گیرم و کوتاه می کنم یا یک جایی احساس می کنم او با حس های من در آن موقعیت درگیر نمی شود پس بحث را عوض می کنم. نمی خواستم تنها به بلوار کودکی بروم، قلبم تحمل این تنهایی را نداشت.

...

حالا که می خواهم  داستانم را تعریف کنم دقیقا یادم نمی آید چند ساله بودم، دیشب که داشتم برای اکرم می گفتم دقیق یادم بود و آن شب که داشتم برای تو می گفتم، برای توی آن شب ها! ۹ سالم بود، ۱۰ سالم بود، ۸ سالم بود؟ یادم نمی آید. کوچک بودم، یک کودک کوچک، ضعیف و استخوانی. آن قدر  کوچک بودم که با تی شرت و شلوارک  در حالی که قمقمه زردم را دور گردنم انداخته ام بروم سوار دوچرخه ارثی برادرم شوم و بروم تا بلوار بالایی. مدرسه مان چند بلوار بالاتر از خانه مان بود. من و شادی همیشه با  هم می رفتیم مدرسه. دم مدرسه مان چند تا مکانیکی بود، به مکانیکی ها که می رسیدیم قدم هامان را تند می کردیم. خب این مدرسه رفتن هر روز ادامه داشت. یادم نیست چرا یکی از مکانیکی ها را بیشتر می دیدم، بعدتر خنده هایش به نظرم قشنگ می آمد، دیشب هم یادم آمد شبیه عابدزاده بود، شاید برای همین بیشتر می دیدمش. هر روز از جلوی مغازه اش رد می شدیم من هی نگاهش می کردم و هی برای خودم رویا می بافتم که دست هم را گرفته ایم و  راه می رویم و درباره مسایل خیلی مهم صحبت می کنیم. او هم من را می دید، گاهی می گفت : :"خوبی کوچولو؟" لجم می گرفت، دلم می خواست فکر نکند من کوچولو هستم، دوست داشتم فکر کند می تواند با من درباره مسایل خیلی مهم حرف بزند. می خواستم به او نزدیک شوم، نه مثل یک کوچولو. می خواستم  در حالی با او باشم که دارد درباره مسایل خیلی مهم حرف می زند.

با همه پول هایی که در یک هفته بابا بهم می داد پیش خواهرم رفتم که ۴ سال از خودم بزرگ تر بود و چون هیکلش درشت بود، بزرگ تر هم نشان می داد. درباره کاری که می خواستم بکنم خیلی فکر کردم. از شیرین خواهش کردم با مکانیکی که بعد فهمیدم اسمش سعید است دوست شود، برای این که شیرین را راضی کنم، گفتم همه پول های هفتگی ام را به شیرین می دهم، عوض این پول او باید با سعید دوست شود و سر همه قرارها من را هم ببرد. شیرین هم یک شرط داشت، اگر هر جای رابطه خرج دیگری داشت، من باید بدهم. من هم قبول کردم. این قبول کردن و دادن آن پول هفتگی برای من نخوردن بستنی یخی و کامک بود، فکر می کردم خیلی فداکاری بزرگی می کنم. شیرین خیلی زود با سعید دوست شد، من هم همه قرارهاشان را می گذاشتم. بهترین لباس هایم را می پو شیدم، فکر می کردم چه قدر قشنگ شده ام. سوار دوچرخه ارثی ام می شدم و می رفتم دم مغازه سعید تا بگویم چه ساعتی کجا بیاید. سعی می کردم مثل آدمی حرف بزنم که می شود حرف های مهم هم به او زد. شیرین هی غر می زند که من حدش را پایین آورده ام. سعید هم که من را سر همه قرارها می دید از این کوچولو ناراحت بود که مزاحم رابطه او و دوست دخترش هست. من کادو می گرفتم شیرین می داد به سعید، سعید کادو می گرفت شیرین استفاده می کرد. خوش حال بودم، فکر می کردم چه عاشق خوبی هستم! شیرین و سعید و من با هم بیرون می رفتیم. آن ها درباره مسایل خیلی مهم با هم حرف می زدند. من بیشتر خوش حال بودم که چه راه حل خوبی پیدا کردم. گاهی که سعید می خندید، فکر می کردم چه خوب درکش می کنم. 

آخر داستان شیرین کلافه شد، حوصله این رابطه را نداشت. نگران کلاس شخصیتی اش بود، نگران این که دوست هایش اگر بفهمند مسخره اش می کنند. یک روز هم، از همان روزهایی که من فکر می کردم چه خوش بختم، شیرین گفت دیگر حوصله ندارم و رابطه اش را قطع کردم. من چیز دیگری نداشتم که پیشنهاد دهم، شاید شیرین راضی شود. شیرین رابطه اش را قطع کرد. سعید هم دیگر به دختر کوچولویی که مزاحم رابطه او و دوست دخترش بود نگفت " خوبی کوچولو؟"

...

این بلوار روبه روی خانه قدیمی حرف خانم دکتر را تایید می کند، وقتی بهم گفت :" تو گاهی اختلال شخصیت داری." من اختلال شخصیت دارم، اگر سالم بودم فکر نمی کردم هر  بار که می گویی "عزیزم  " اتفاق مهمی می افتد.

  

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1386/08/09 و ساعت 10:27 |
اصحاب رسانه چه کسانی هستند؟

شما رییس های محترمی که شام را کنار خانواده و دوستان خورده اید و الان خواب هستید؟  اکرم احمدی که ساعت ۸ شب برای گفت و گو رفته و چهار ساعت مصاحبه بوده و شب را بیدار است و نشسته نوارش را پیاده می کند تا فردا صبح تحویل بدهد؟  محمد زابلی که تا همین ساعت داشته عکاسی می کرده و الان دارد عکس هایش را ویرایش می کند؟

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/08/06 و ساعت 1:29 |
وقتی می شود آشغال ها را بالا آورد که زیاد آشغال خورده باشی، این قدر که همه وجودت آن را دفع کند، فکر کنم زیاد، زیاد آشغال جلویم ریخته شده و زیاد زیاد زیاد آشغال خورده ام. آشغال حرف های بی اساس، آشغال روزهای رفته، آشغال پیشنهادهای غیرمنصفانه، آشغال قیافه های کج و کور، آشغال نیازهای بی پاسخ، آشغال وجودهای خالی، آشغال هر چیز خالی، آشغال ادعاهای وسوسه انگیز و الکی، آشغال اندیشه های منفعت طلبانه، آشغال احمق فرض شدن، آشغال تعریف های عاشقانه تو وقتی می بینم چند تا جمله تکراری را به همه می گویی،آشغال شغل، آشغال رفتارهای خودم، آشغال همه چیزهایی که همه می دانیم آشغال است و باز به همه تعارف می کنیم!

می دانی آشغال یعنی چی؟ یعنی چیزهایی که با من تطابق نداشت و به من عرضه شد و من احمق هر دفعه به یک علت آشغال خوری کردم. خب به قول نعیمه " یک جایی بسه دیگه!" می خواهم دهنم را پاک کنم. حتما یک کسی پیدا می شود تا بقیه آشغال هایی که برای من ریخته شده، بخورد و بعد هی جای آشغال خورها عوض شود. اگر قرار است ما یا آشغال تولید کنیم یا آشغال بریزیم یا آشغال باشیم، من می خواهم هیچ کدام نباشم.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1386/08/05 و ساعت 0:2 |