کتاب ها را از کتاب خانه بر می دارم. همه کتاب هایی که به خلوت مان را پیدا کرده اند را پرت می کنم روی زمین. می خواهم خودم را شکنجه دهم. به تو زنگ می زنم، فکر می کنم شاید تو از شکنجه ای که می خواهم شروعش کنم نجاتم دهی. گوشی را بر نمی داری. کلمه را دوست دارم، همین حرف های ساده را دوست دارم. می بینی واژه ها تنها چیزی است که تو از همه دنیا به خلوتت می بری، از واژه ها کمک می گیری.
« او را که دیدم زیبا شدم» را باز می کنم. شماره ات هنوز بالای کتاب است. با مدادسبزنوشته ام، کم رنگ و قدیمی. « ماهنی! اگر نطفه ات بسته می شد، اگر به دنیا می آمدی، روی دستهایم، توی بغلم، لخت لخت، با زبانم می شستمت. سرت را که حتما شکل سر پدرت می شد، آرام توی مشتم می گرفتم. مشتم را روی نرمی پوست سرت می کشیدم. چشمهایت درست مثل چشمهای پدرت می شد. می توانستم وقتی که او نیست به آنها زل بزنم. با نفسم نازت می کردم. بوی تنت را می بلعیدم. ماهنی، اگر نطفه ات بسته می شد، هزار سال شیرت می دادم. آن قدر که با من یکی شوی و من با پدرت و تو با ما ...»
«آمده بودم با دخترم چای بخورم» را چند بار خواندم. می خواستم در امتحان برنده شوم، می خواستم وقتی کتاب را به تو پس می دهم بتوانم جالب ترین حرف ها را درباره کتاب بزنم. می خواستم این قدر حرف های جالبی بزنم که تومن را ببینی؛ پوستم را ببینی، چشم هایم را، دست هایم را، آرزوهایم را. «آمده بود نزدیک من. برگشتم و محکم زدمش کنار. تند رفتم و لباسها را به ترتیب چیدم روی هم، روی تختخواب: اول لباس های زیر، رویش پیراهن و کت و شلوار، نیمی از شلوار از تخت افتاد روی زمین. جوراب ها را چیدم پایین پاچه های شلوار و کفشها را هم رویش. قرار بود علی دلش بسوزد و بیاید نزدیک تا دستهایم را بگیرد از روی زمین بلندم کند. ولی تا نزدیکم شد، چند تا حرکت تند کردم و او را پس زدم. نگاه کردم به لباسها و گفتم :«بغلم کنید! خوابم می یاد!»
کتاب ها را باز می کنم از هر کدام چند خط می خوانم. هر پارگراف یک خاطره است.
«عاشق»، برای روزی که تولدم بود، آمدی خانه مان پاهایم در گچ بود. می خندیدی.
«دلاویزتر از سبز»، برای شب های کنکور. معلم عربی می گفت :«فعل ها را صرف کن!» فعلی که هیچ وفت صرف نمی کردم «یذهب» بود. می خندیدم.
«نسخه اول»، را خودت دادی. من فکرمی کردم همه چیز عوض می شود.
...
کتاب ها را جمع نمی کنم. می خواهم کتاب ها را بگذارم صندوق ماشین، هروقت سرطان روحم عود کند یکی را می خوانم. می خواهم بروم کافه «ماگ» تندتند سیگار بکشم، از پنجره به بیرون نگاه کنم وچای سبز بخورم. می خواهم باز غزل های حسین منزوی را بخوانم «عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد». می خواهم باز نامه بنویسم؛ همان قدر بچه گانه، همان قدر صادقانه. می خواهم سراشیبی های تند را باز بالا و پایین کنم. می خواهم باز خرگوش بگیرم و به بهانه آن ها تو را به باغچه دعوت کنم. می خواهم باز جشنواره فیلم فجر بشود و تو بیایی خانه مان. می خواهم درد بکشم. رنج تو عزیز مصر است.
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه
1386/08/15 و ساعت
14:40 |