تبليغاتX
ون گوک برادر من است

یادداشت جواد رسولی در دو شماره پیش هفته نامه "همشهری جوان" خیلی خواندنی بود. به شخصیت های مذهبی سریال ها و فیلم هایی که در ماه رمضان پخش شده بود اشاره کرده بود، افرادی که ریا در شخصیت شان تعریف شده بود. رسولی به فیلم " وکیل مدافع شیطان" هم اشاره کرده بود، آن قسمت فیلم که آل پاچینو در نقش شیطان می گوید "دروغ گناه مورد علاقه من است." او با ارتباط دادن شخصیت های مذهبی سریال ای ایرانی و این قسمت فیلم آل پاچینو نوشته بود " حالا می توان گفت ریا گناه مورد علاقه ماست."

...

" از این دنیای روشنفکری که توش آدم ها هم دیگر را به گه می کشند" متنفرم، اما هر چی نگاه می کنم دنیای بچه مسلمون هایی مثل تو نفرت انگیزتر است. شما در این دنیای بچه مسلمونی دقیقا چه چیزی را تجربه می کنید؟ رابطه های بیمار؟ آدم هایی که خیلی مسلمانانه به آن ها ضربه می زنید؟ برای چی ریا گناه مورد علاقه شما شد؟ پول؟ مقام؟ احترام؟ و در مقابلش چه چیزی را از دست دادید؟ چی شد که در این دنیای بچه مسلمونی یاد گرفتید، این که عذاب وجدان نداشته باشید؟ چون نماز قضا شده یا روزه خورده ندارید؟ الان هم که ماه رمضان تمام شده، سی روز روزه گرفته اید و مطهرید! حالا گور بابای رفتارتان با انسان، با همین موجود واقعی ای که کنارتان نشسته. حالا می توانید قوی باشید. قوی باشید و فکر نکنید یک جاهایی در این قوی بودن شبیه موشی می شوید که سال هاست فکر می کند شیر شده. قوی بودنی که بفهمی یا نفهمی از همان گناه های مورد علاقه تان آب می خورد. قوی بودنی که شاید اول آدم را جذب کند، ولی بعد که خالی بودنش را می بینی خنده دار است. من نمی فهمم این کتاب های مذهبی ای که شما خواندید چه قدر با کتاب  های مذهبی ای که من خواندم فرق داشت که شما یاد گرفتید هر روز دو رکعت نماز قضا بخوانید تا دین تان کامل شود و من یاد نگرفتم؟  دنیای بچه مسلمونی تو و امثال تو پر از عقده های تکراری، پر از خلاهای تکراری، پر از همه خنده ها و حرف های مصنوعی، پر از دروغ هایی که با شنیدن شان خوش حال می شوید. برای هم دیگر هم دنیای مصنوعی می سازید، دنیای آدم ها پاک، زن هاتان برای مردهاتان نقش مریم مقدس را بازی می کنند، شما مردهای این دنیا، این مدل زن ها را دوست دارید، زن هایی که سرتان کلاه بگذارند. دوره های طولانی حرف های یواشکی، دوره های طولانی دروغ های خیلی تابلو، دوره های طولانی خنده های مصنوعی، دوره های طولانی رابطه های الکی خوب.

می دونی هم دروغ گناه مورد علاقه شماست، هم ریا، هم هر چی خصلت گه و تخریب کننده دیگر است.

 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1386/07/24 و ساعت 13:7 |
آن شب یادت هست؟ شبی که تمام نمی شد. چند دقیقه تو از حساب هزینه و فایده گفتی. من هم مثل وقت هایی که احمق می شوم رفتم بالای منبر که " من اصلا حساب هزینه و فایده نمی کنم  و چه قدر خوب است که حساب نمی کنم." تو هم حرف خودت را زدی، آرام تر. من هم حرف خودمم را زدم، مطمئن تر. همیشه این طوری می شود، وقتی دارم خیلی مطمئن حرف می زنم دقیقا نقطه ای است که اشتباه می کنم. وقتی فکر می کنم قوی هستم و دارم خیلی حرکت ناگهانی و درستی انجام می دهم دقیقا جایی است که دارم اشتباه می روم یا دارم خودم را عقب می اندازم. این را درباره آدم های دورم هم تجربه کرده ام وقتی قوی می شوند، بی رحم می شوند و همه چیز خراب می شود. من هم آن شب قوی شده بودم، قوی شده بودم و گفتم چه خوب که حساب هزینه و فایده را نمی کنم و می روم جلو.

...

ناراحت نیستم، ناراحت نیستم که حساب و کتاب نمی کنم، اصلا هیچ وقت متعلق به این حساب و کتاب ها با این معیارها هم نبوده ام. به چشم ها نگاه می کنم و فکر می کنم چه قدر تنهاست، چه قدر معصوم است. من همیشه با چشم ها حساب و کتاب کرده ام. با چشم های که چه قدر خسته اند، یا چه قدر تنها، یا چه قدر هر  چیز دیگر. تو هم به چشم هایم نگاه کن، با چشم هایم حساب و کتاب کن! چشم هایم را وقتی به تو زنگ می زنم، می بینی. چشم هایم را وقتی شب ها از خانه بیرون می زنم و همیشه نمی دانم کجا می روم می بینی. چشم هایم را وقتی شب ها که در اتوبان ها سرگردانم و هی تا نزدیکی خانه دوستان می روم و بر می گردم، می بینی. خود چشم هایم در آن لحظه ها به تو زنگ می زنند که بگویند :"برای دیدن تو، برای آمدن پیش تو بیرون می آیند"

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 20:55 |
  

خانه تان سمت راست خيابان بود. خانه اي كه وقتي مي خواستي معرفي اش كني، گفتي :" آن خانه كه درخت انگور از نرده هايش زده بيرون." در محله ما دو تا خانه بود كه درخت انگور از نرده هايش آويزان شده بود، يكي طرف راست كوچه، يكي هم طرف چپ كوچه. بعد گفتي " خانه ما طرف راست است." خانه تان طرف راست كوچه بود، يعني خانه روبه رويي ما و من فكر مي كردم اين كه خانه دو تا دوست روبه روي هم باشد چه قدر هيجان انگيز است. من هي مي آمدم پشت پنجره تا ببينم چراغ خانه تان روشن است يا نه، تا هي براي خودم خيالبافي كنم، اين را نگفتم كه وقتي آن چراغ روشن مي شد، پرده اتاق من عقب مي رفت. اين را نگفتم كه ياد گرفته بودم چه جوري راه بروم كه فكر كني روز سختي داشته ام و بيشتر بماني. حالا كه آن چراغ روشن نمي شود و اين پرده عقب نمي رود، فكر مي كنم اگر چشم راستم كور بود، هيچ وقت آن خانه را نمي ديدم و درخت انگور را و تو را.

...

   بازي ام گرفته بود. مي خواستي بليت ها را بدهي دستم، دست چپم را براي گرفتن بليت ها دراز كردم. هميشه دست چپم ضعيف بود و دست راستم قوي، ولي بازي ام گرفته بود مي خواستم تو فكر كني من با دست چپم كار مي كنم. با دست چپم بليت ها را گرفتم، بليت كنسرت آريان بود، " گل آفتاب گردون هر روز به انتظار ديدن ياره" گفتي :" شما چپ دستيد؟" خنديدم. ادامه دادي :" منم!" به دست هاي تو نگاه نكرده بودم، تو هم دست چپت را دراز كرده بودي. اين انگشتر سبز رنگي كه اين روزها دستم مي كنم، آن روز دست تو بود، دست چپ تو. بعد هم ديدن يك كنسرت با شش نفر ديگر و هي كتاب ها بود كه بين دست هاي چپ ما مي رفت و مي آمد. بعد هم فيلم ها، بعد هم نوارها و بعد هم فقط دست ها ماند، دو تا دست چپ!  حالا كه ديگر براي هيچ كس ادا در نمي آورم كه چپ دستم، فكر مي كنم اگر آن روز دست چپ نداشتم چي مي شد؟ هيچ وقت تو نمي گفتي " شما هم چپ دستيد و هيچ وقت اين انگشتر سبز سر نمي خورد توي دست هاي من.

...

   اين عادت را هنوز هم دارم، اين كه با وقتي در خيابان را مي روم، تنها و بي خيال با پاي راستم سنگ هار ا شوت كنم. سنگ هاي كوچك را شوت مي كنم، گاهي به عمد مي زنم به پاي كسي كه جلوتر از خودم راه مي رود. يك عذر خواهي كوچك مي كنم، به شيطنتش مي ارزد. آن روز هم سنگ را شوت كردم، خورد به پاي تو. قدبلند بودي و قوي با خودم مي گفتم "اصلا اين آدم به اين گندگي مي فهمد سنگ خورد به پايش." برگشتي. اخم كردي. ترسيدم. آمدي طرفم گفتي :" من هم قبلا سنگ را مي زدم به پاي جلويي." چند بار هم ديگر را ديديم. در همان مسير با همان سنگ ها. من باز با پاي راستم سنگ مي زدم به پاي تو و تو ديگر اخم نمي كردي. ورزش كار بودي، هندبال بازي مي كردي. كم كم من هم رفتم كلاس هندبال. تو روزهاي زوج كلاس داشتي، من روزهاي فرد. هر روز همان مسير را مي رفتيم با همان سنگ هاي، سنگ هاي بازيگوش كه گاهي دور از دست بودند. كم كم يك توپ هندبال جاي سنگ را گرفت. توپي كه حالادر خانه ماست و بعد هم خاطره ها جاي توپ را گرفتند و چند سال هندبال بازي كردن. حالا كه جاي اين توپ در انباري خانه است و تقدير نامه ورزشي خاك گرفته، فكر مي كنم اگر پاي راست نداشتم چي مي شد؟ آن سنگ را شوت نمي كردم و هر روز آن راه را نمي رفتم و اين توپ نمي آمد خانه ما.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 10:37 |