تبليغاتX
ون گوک برادر من است
گاهی فقط باید لبخند بزنی، دستت را بیاری بالا تکان بدی و بگی "خداحافظ"

...

صندلی را می کشم جلو، دیگه هیچ آدم قدبلندی این جا نمی شینه!

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1386/06/20 و ساعت 10:15 |
هرگز نبودن، اما همواره درلبه هستی

سرم، مانند نقاب مرگ، به درون آفتاب آورده شده

سایه انگشت به سوی گونه ها اشاره رفته است؛

لب هایم را برای بوسیدن، دست هایم را برای لمس کردن جلو می آورم

اما هرگز به نقطه تماس نمی رسم

هرچند روحم مشتاق دیدن است

دیدن گل سرخ، طلا، چشم ها، و چشم اندازهای شگفت

حس های من فعل آرزو را صرف می کنند

آرزوی بودن

گل سرخ، طلا، چشم انداز یا هر چی-

ساری و جاری در فعل عشق.

ویرجینیا وولف                                                

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1386/06/19 و ساعت 12:3 |

   اسب ها می دویدند. اسب سفید، اسب سیاه، اسب قهوه ای. این اسب ها یک سوارکار دارند. سوارکار تند تند اسب عوض می کند. نشسته ایم دور یک میز سه نفره، یک صندلی برای من، یک صندلی برای نعیمه، یک صندلی هم برای منصوره. تندتند چایی و لیمو می خوریم. گاهی با شکر، گاهی بدون شکر. نوک زبان مان می سوزد و باز لیمو می خوریم.

   اسب ها می دویدند. پای یکی شان می خورد به مانع. نشسته ایم و تندتند خاطره می گوییم، می خواهیم همه چیز را ثابت کنیم، تندتند مدرک می آوریم، صوتی و تصویری! خاطره هامان می خورند به مانع. پای ما هم گیر می کرد به خاطره هایی که از هر طرف که بخوانی شان غلط است. ما یک خروار خاطره غلط داریم. خاطره هایی که غلط شنیدیم، خاطره هایی که غلط ثبت کردیم، خاطره هایی که غلط خواندیم. دنیامان شبیه فیلم های هیچکاک می شود، شبیه «روانی». ترسناک ترین صحنه فیلم وقتی بود که پسر صندلی را برمی گرداند و ما جسد مادری را می بینیم که سال هاست مرده. آن ها دو تا صندلی دارند، او یک کاناپه سبز دارد، آن یکی یک مبل صورتی.

   اسب ها می دویدند. آقای مشکی اسب ها را تمیز می کند، ما ذهن هامان را. ذهن مان پر از رنگ های خشن می شود، ون گوگ ذهن هامان را نقاشی کرده؛ به اندازه نقاشی های خودش گیج، عصبی و خسته.

   اسب ها می ایستند، خط دو کامل می شود. قطعه های پازل را از کیف مان در می آوریم و می گذاریم کنار هم؛ تصویرمان کامل می شود. تصویر کسی که برامان یک دنیای خیالی درست کرد. دنیایی که ما در آن اسب های خوبی بودیم. اسب هایی که همه چیز را از پنجره تو دیدیم، پنجره خاک گرفته تو! چرا ما آمدیم آن جا؟ چرا من آن چراغ را روشن کردم؟ چرا تو حرف زدی؟ چرا تو همه حرف ها را نزدی؟ چرا ما باور کردیم؟

چرا...

...

چایی، لیمو؛ چایی، لیمو؛ چایی، لیمو؛ چایی، لیمو.

آقا! یک قوری چایی دیگه می آرین؟ لیمو یادتان نره!    

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1386/06/17 و ساعت 12:13 |
این فصل اول و آخر این کتاب ننوشته است. فصلی که مرد داستان به زن می گوید: «به خاطر تو نرفتم.» و زن متنفر است از هر چه خاطر است. زن داستان این کتاب را نمی نویسد، کتابی که قرار است در آن فقط به خاطر او جشنواره غذاهای سنتی نرفته باشد. زن داستان این خاطر عزیز را نمی خواهد. می گوید: «به خاطر من؟» زن داستان دوست دارد وقتی با سرعت ۱۴۰ در اتوبان می رود، خودش را پایین پرت کند. زن داستان اسم این کتاب را عاشقانه نمی گذارد. این کتاب هر اسمی می تواند داشته باشد، مگر عاشقانه، داستان «به خاطر تو» خواندنی نیست. زن داستان می داند«به خاطر تو»، یعنی داری دروغ های بزرگی می شنوی. زن داستان وعده داده که به یقین رسیده است، اما می گردد دنبال همه نشانه های شک. زن داستان می داند یک جای داستان «به خاطر تو» می لنگد و می گردد. زن داستان فحش می دهد به هر چه وبلاگ است، هر چه ایمیل است، هر چه اس.ام.اس است، و هر چه آشناست.

زن داستان می خواهد احمق بماند، اما نمی تواند.

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/06/11 و ساعت 0:27 |
مي خواهم درباره سپيدارهاي بي گنجشك و شستن دست هايم بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره كوير بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره  پيام هايت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره درباره صدايت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره سكوت هاي لعنتي ات بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره شكل توهين آميز حرف زدنت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره كامنت هاي مسخره ات و آن عقده تاريخي بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره دست هاي خشنت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره دوستي طولاني و بي ارزشم با تو بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

درباره هر چيزي كه مي خواهم بنويسم يكي هست كه ناراحت شود.

...

نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني

گذر به كوي فلان كن در آن زمان كه تو داني

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/06/04 و ساعت 8:25 |
نه، این قرارمان نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو

بی هم سفر بری

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1386/06/02 و ساعت 20:57 |