تبليغاتX
ون گوک برادر من است
برنامه "مردم ایران سلام" را یک بار دیده ام، در همان یک قسمت رامین فاروقی، که از مهمان های ثابت برنامه است، خاطره ای تعریف کرد، خاطره ای که آن را فقط برای تو می نویسم.

" در یکی از کشورهای اروپایی رفته بودم خانه سال مندان یکی از خانم های پیر آمد و شروع کرد به درد دل. آخر حرف هایش گفت :" بچه های من مهربان نبودند که من را این جا آوردند، اما خیلی محترمانه و با ادب این کار را کردند."

همین محترم بودن، همین باادب بودن چیزی است که ما در آخر رابطه بلد نیستیم. حالا چه فایده دارد اگر حمال کتاب ها باشیم و حافظ اندیشه ها، وقتی هیچی برایمان درونی نمی شود. وقتی "انسان" برایمان درونی نمی شود، چه چیزی فایده دارد؟ حالا می خواهی بگویی صفحه چندم کدام کتاب را حفظی؟

پ.ن: هیچ قراردادی همیشگی نیست وهیچ‌کس در این دنیا، آن قدرها که تو فکر می‌کنی، منتظر نمی‌ماند...

پ.ن: من از این دنیای روشنفکری که آدم ها توش هم دیگر را به گه می کشند حالم به هم می خورد. (دیالوگی از فیلم «از کنار هم می گذریم)

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/05/28 و ساعت 0:59 |
می گوید:«کتاب گفت و گو در کاتدرال،قصه زندگی آدمی است که می خواهد بفهمد اولین بار کجای زندگی خودش را به باد داده است.»

می گویم :«دقیقا همین لفظ؟»

 می گوید :«آره، دقیقا!»

...

من هم می خواهم بفهمم کجای زندگی خودم را به باد دادم. اولین بار چه زمانی خودم را به دست و پای کسی انداختم. یاد حیاط خانه مان می افتم، بالکن ما، همسایه و درخت انجیر.

شادی همسایه دیوار به دیوار ما بود. مادر من معلم بود و نبود، مادر شادی خانه دار بود و بود. صبح ها با هم می رفتیم مدرسه. قصه ما از زمانی شروع می شد که مدرسه و تکلیف هایش تمام می شد و ما می خواستیم با هم بازی کنیم. شادی یک بار به مامانش می گفت که بروم پیش آذر و مامانش قبول نمی کرد. او هم مثل ملکه ها دیگر اصرار نمی کرد، چون من در خانه بغلی برای رفتن به خانه آن ها داشتم التماس می کردم. من هم به مامان می گفتم که بروم پیش شادی و او بیشتر وقت ها می گفت که نه، اما من اصرار می کردم، التماس می کردم، گریه می کردم. من برای رفتن پیش دوستم گریه می کردم، اما شادی مثل ملکه ها نشسته بود، من مثل رعیت ها التماس می کردم. التماس می کردم تا بروم پیش شادی، که بازی کنیم. مامان بالاخره اجازه می داد، اجازه ای که همراه چند جمله تاکیدی بود « مگه شادی چه قدر می یاد این جا؟ تو که تنها نیستی، اون باید بیاد این جا!  مگه اون این قدر خودش را می زنه؟!» مامان همیشه جمله های تاکیدی می گفت تا من همیشه یادم باشد که منم که می خواهم، منم که اشک می ریزم و منم که می روم.

مامان بالاخره اجازه می داد و من هم برای این که زودتر بروم پیش شادی از بالکن خودمان می رفتم روی درخت انجیری که چسبیده بود به دیوار و از روی درخت انجیر به دیوار و بعد از روی دیوار می رفتم به بالکن شادی. شادی از آمدنم خوش حال می شد، اما برای خوش حال شدن خودش حاضر نبود به غرورش، بقیه اولویت هایش و شخصیتش لطمه بخورد.

بعدتر فهمیدم که چرا شادی می توانست ملکه باشد، چون من اولویت اول شادی نبودم. اولویت اول شادی خودش بود، خودش و اولویت اول من ....

این روزها که می خواهم اسم خودم را از لیست «عاشقان هر کجا» پاک کنم، یا شادی می افتم، یاد اولین بار که خودم را به باد دادم. امشب هم که تند می آیم خانه تا به تو زنگ بزنم و تو زنگ می زنی که می خواهم بخوابم، این را می نویسم. 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1386/05/22 و ساعت 0:31 |
ای یار جفاکرده پیوند بریده! / این بود وفاداری و عهد تو ندیده!

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم / گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند / افسانه مجنون به لیلی نرسیده

در خواب، گزیده لب شیرین گل اندام / از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم / چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی / الا به کمان مهره ابروی خمیده

میلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاوس / غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می نهم از نقطه شیراز / ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد / رفتیم، دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده سعدی / گر دیده یه کس باز کند، روی تو دیده!

( این شعر را سعدی برای من گفته)

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/05/14 و ساعت 0:44 |
و خداوند شبان همه است...
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1386/05/13 و ساعت 23:46 |