تبليغاتX
ون گوک برادر من است

از دور نگاهش مي كنم، با خودش حرف مي زند. بين حرف ها گاهي صدايش را بالا مي برد. گاهي اخم مي كند. دعوا مي كند. گاهي حالتش جوري است انگار دارد گوش مي دهد و بعد از آن گوش دادن گاهي مي خندد، گاهي دعوا مي كند، گاهي قهر. انگار گاهي كسي كه دارد با او حرف مي زند مي رود و فرصت كوتاهي پيدا مي كند براي كاركردن. كسي مزاحمش نمي شود، همه مي دانند كه او دارد كسي را قانع مي كند كه نميرد. همه هم‌كاران مي‌دانند نبايد مزاحم قانع كردن او شوند.

من و نعيمه از دور نگاهش مي كنيم، وقتي براي صفحه بندي همه صفحه ها با هم پايين مي رويم و روي تنها صندلي چوبي خودمان را جا مي دهيم، وقتي آن قدر بلند حرف مي زنيم كه همه قصه مان را مي دانند. ما دو تا قصه داريم، يكي قصه آدمي كه رفته، بر مي گردد؟ يكي قصه آدمي كه حق ندارد برود، فقط حق دارد بماند. من و نعيمه از دور آن مرد را از دور نگاه می کنیم، مردی که با خودش و یکی دیگر زندگی می کند. مردی که اصلا برایش مهم نیست آن صفحه های خودکاری جلویش را تایپ کند، اصلا برایش مهم نیست کار عقب بیفتد. نعیمه قصه اش را شنید I  "آذر! اين آقا كه پايين است ، چند سال پیش بچه اش جلوي چشمش سوخته و مرده و ..."

با خودم حرف مي زنم. بين حرف ها گاهي صدايم را بالا مي برم. گاهي اخم مي كنم. دعوا مي كنم. گاهي حالتم جوري است انگار دارم گوش مي دهم و بعد از آن گوش دادن گاهي مي خندم، گاهي دعوا مي كنم، گاهي قهر. انگار گاهي كسي كه دارد با من حرف مي زند مي رود و فرصت كوتاهي پيدا مي كنم براي كاركردن. همه مي دانند كه دارم كسي را قانع مي كنم.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/04/31 و ساعت 18:4 |

ماه رمضان بود. تازه نه سالم شده بود، کوچک و ضعیف بودم، اما روزه گرفته بودم، می خواستم با بزرگ ترها رقابت کنم و پیروز شوم. چند دقیقه به اذان مانده بود، یادم نیست چه کسی گفت که دلش زولبیا می خواهد. من هم انتخاب شدم تا بروم و از شیرینی فروشی ای که سر کوچه بود زولبیا و بامیه بگیرم. رفتم. زولبیا و بامیه تمام شده بود، چند لحظه صبرکردم. باید چه کار می کردم؟ برمی گشتم خانه و به کسی که گفته بودم برایش شیرینی می گیرم، می گفتم تمام شده؟ نه! این انتخاب من نبود، می دانستم بقیه نگران می شوند، همه فکر می کردند آذر کوچولو که خیلی گشنه است، پنج دقیقه ای بر می گردد، اما من رفتم به شیرینی فروشی دیگری که برای رسیدن به آن باید نیم ساعت پیاده می رفتم. رفتم. وقتی با جعبه شیرینی برگشتم خانه، یک ساعت از اذان گذشته بود. من گشنه بودم، بقیه سیر! این قدر سیر که کسی شیرینی نخورد. مامان نگران شده بود، وقتی گفتم چرا دیر کردم تعجب کرد، از آذر کوچولوی ضعیف و گشنه تعجب کرد.

...

مامان! من هنوز همان آذر کوچولوی ضعیف و گشنه ام که برای خریدن شیرینی بیرون رفت و وقتی برگشت کسی شیرینی نمی خواست. آدم ها خودشان را با چیزهای دیگر سیر کرده بودند، نه چیزی که  از من خواسته بودند.

مادر! من همان کودکم.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1386/04/28 و ساعت 0:22 |
 

...

مرا از خود بران
انگار اربابی که سگ پیرش را
له له اگر دیدی زدم
یا که پوزه‌‌ی ترم را
بر دست نزارم رها کردم
مادامی که گرد خانه‌ات
زوزه کشان
زار زدم
بر من دل مسوزان
شرم از چشم زلالم نبر
به سنگپاره‌ای مرا بزن
پشتم را به شلاق خشمت بسوزان
بران مرا از خانه‌ات
یا دست کم سرابی باش
بگذار در عطش بمیرم
هر قدمی که پیش می‌گذارم برای تو
تو قدمی پس بگذار برای دیگری

من آخر قدر آب را نمی‌دانم
و قدر ارباب را نیز

«علی رضا روشن»

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1386/04/23 و ساعت 11:26 |
می خواهم بیایم . می خواهم دوباره صدای آن زن لعنتی را که شماره پرواز را اعلام می کند، بشنوم. می خواهم فردا صبح بیایم. بلیط رفت را من می گیرم، بلیط برگشت را تو برایم بگیر. خودم را به تخت می بندم، پلک هایم را روی هم می گذارم، تو را ترک می کنم، مخدر عزیزمن!

خودم را به تخت می بندم، برایت می نویسم «دوستت داشتم»، بهایش هم می پردازم، نبودن تو! کوله ام را برمی دارم و ستایش های تو را و ستایش های خودم را. کوله ام را بر می دارم، کفش هایم را در می آورم و می روم. همه سرمایه ام را از دست می دهم. همه سرمایه ام را فراموش می کنم، تو را، خودم را، حرف هایت را، حرف هایم را، نوشته هایت را، شعرهایم را و چشم هایت... چشم هایت را! 

« ساده است نوازشِ سگي ولگرد

شاهدِ آن بودن كه

چگونه زيرِ غلتكي مي‌رود

و گفتن كه «سگِ من نبود»

 

ساده است ستايشِ گُلي

چيدنش

و از ياد بردن كه گل دان را آب بايد داد.

 

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و  گفتن
که دیگر نمی شناسمش

 ساده است لغزش‌هاي خود را شناختن

با ديگران زيستن به حسابِ ايشان

و گفتن كه من اين چنينم. »

 

یادت هست؟ پیاده روی از میدان تجریش تا پارک وی را. آن عید پیر شدم. عید سال ۸۱ بود، وقتی پیر شده بودم. این پیری را از من بگیر! همه سرمایه ام را می دهم تا متهم به وهم و خیال نشوم. به وهم و خیال متهم می شوم. اوکی! همه روزها خیال است، خیال بود. کاش این حافظه لعنتی دست از سرم بر می داشت. باید بروم. می خواهم اسمت را عوض کنم، اسمت را می گذارم «گذشته»، «خاطره» یا هر چیز دیگری! هر چیزی که متعلق به من نیست، هر چیزی که برای من نیست! متهم شده ام، متهم به وهم و خیال... شاید هم سال هاست محکوم شده ام!

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1386/04/18 و ساعت 14:43 |
خدایا کاندولیزا رایس را برای جهان نگه دا! بگذار همه کارهای مهم را او انجام دهد.

خدایا آنجلا مرکل را در دنیا موفق گردان! بگذار همه کارهای مهم دنیا را او انجام دهد.

خدایا به هیلاری کلینتون عمر طولانی بده، بگذار همه کارهای مهم دنیا را او انجام دهد.

خدایا از مارگرت تاچر و گلدا مایر خبری نیست، آن ها هم به جمع رییسان بر گردان!

خدایا معصومه ابتکار را از ایران نگیر، من اجازه می دهم همه حق هایم را او بگیرد.

خدایا بگذار همه کارهای مهم را بقیه زنان انجام دهند، فقط به من بگو این روزها که بوی گه رفتن او را می دهند، من چه کار کنم؟!

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1386/04/10 و ساعت 0:32 |

چند بار می گویم دوستت دارم. نه، دیگر نمی دانم چند بار گفتم، چند ساعت گفتم دوستت دارم. هی جای فاعل و فعل و مفعول را عوض می کنم، هی ضمیر متصل و منفصل اضافه و کم می کنم و دوباره تکرار می کنم.

" دوستت دارم"

 "من دوستت دارم"

 " تو را دوست دارم"

" من تو را دوست دارم"

 " تو را من دوست دارم"

"دوست دارم من تو را"

باز تکرار می کنم. چشم هایت بسته است، می خواهم خوش بین باشم، حتما داری گوش می دهی و هنوز خوابت نبرده.

. . .

اولین بار من تو را دیدم، یا تو مرا؟ تو آن روز یادت نیست؟ حتما یادت نیست. ذهن قصه پرداز من آن روز قصه را شروع کرد. لیلا شدم، یکی از لیلاهای عالم، همان روز قصه شروع شد، مالیخولیای عشق، مازوخیسم دوست داشتن. سوم دبیرستان بودم. می آمدی خانه ما، می آمدی و می ماندی. هیچ وقت نمی آمدم بیرون که ببینمت، سلام هم نمی کردم. مامان می آمد توی اتاق، می گفت : "حداقل بیا یه سلام بکن." نمی آمدم. در رویای خودم بودم، مالیخولیای آن روزها. آن روز یادت است، یکی از روزهای سرد سال ۷۶ را؟ همه تان آمدید خانه ما. آن روز برایم یک مشت عمو و خانه و دایی و عمه بودید که ریخته بودید خانه ما. حوصله هیچ کدام تان را نداشتم، حوصله هیچ کدام از آن خنده های مسخره تان را نداشتم. آن موقع از خنده هایت فقط صدایش را می شنیدم، حسش را نمی دیدم. آن شب یادت است؟ همه تان آمدید خانه ما. فرار کردم خانه دوستم. ساعت 11 آمدم خانه. مهمانی داشت تمام می شد. داشتید می رفتید، به موقع رسیده بودم!

فردا صبح یکی شیطنت کرد، یکی از همان مهمان ها. آمد خانه مان. تو هم قرار بود بیایی، با چند تا عمه و دایی. یکی شیطنت کرد، آمد خانه مان گفت :" چرا دیشب دیر اومدی؟"

-          درس داشتم.

: یکی سراغت را می گرفت.

برایم مهم نبود، بی حوصله گفتم، آها؟

اسم تو را گفت. شیطنت کرد، چند جمله هم اضافه کرد.

کم کم تو را دیدم. می نشستم دور و نگاهت می کردم. تو نمی دیدی. تو من را نمی دیدی. من آن روزها یک بچه کوچک بودم، یک نی نی کوچولو. نگاهم را دزدیدی. نگاهم ماند روی تو. روی صورت تو، دست های تو، حرف های تو، تو. حالا ده سال می گذرد، نگاه من هم راه توست.   

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1386/04/06 و ساعت 22:44 |
تازگی هاپیدایت شده است. پیدایت شده و نمی روی. نشسته ای روی تخت من و به من می خندی و نمی روی. قرار بود تو را ننویسم. اما حالا که نمی روی. حالا که نه می روی، نه می مانی. نه چیزی برایم داری، نه می گذاری زندگی را بکنم می نویسم. همه چیزم را زیر سوال کردی. دست انداختی در وجودم و دانه دانه همه چیز را کندی، می کندی، کمی به چیزی که کنده بودی نگاه می کردی و می گفتی : این هم که آشغاله!  به همه شان می گویی آشغال. می گویی یک عالمه آشغال جمع کرده ای توی خودت. دقیقا توی خودت است. لختم می کنی، خواهش می کنم که یک چیز را بگذاری. یک فکر را، یک خاطره را، یک بیت را.

به همه چیز حمله می کنی، همه چیز را خراب می کنی، همه چیز را. از چیز هایی که می فهمم یا کشف می کنم می گویم، اصلا به نظرت جالب نمی آید. حرف می زنم، با خودم می گویم شاید جایی به نظرت جالب، تاسف انگیز، خنده دار، شنیدنی یا هر کوفت و زهرمار دیگری بیاید. رویت را بر نمی گردانی.

...

لخت شده ام، لخت لخت. به همه چیز حمله کردی، حمله کردی و نگذاشتی یک چیز بماند، یک خط، یک نویسنده، یک فیلم. می گویم فلان نویسنده، می گویی نه! بدون هیچ توضیحی. می گویم فلان شاعر، می گویی نه! بدون هیچ توضیحی. می گویم فلان فیلم، می گویی نه! بدون هیچ توضیحی.

دستت را کرده ای در دهانم و هر چه هست می کشی بیرون. درد دارد. توجه نمی کنی. درد دارد، دیدن این چرک و خون درد دارد. می کشی بیرون. می نشینی روی تخت. نه می گویی به چی فکر می کنی، نه می گویی چه چیزی می خواهی. حداقل بگو وقتی دستت را می گذاری روی چشم هایت چه چیزهایی می بینی.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1386/04/01 و ساعت 20:14 |