از دور نگاهش مي كنم، با خودش حرف مي زند. بين حرف ها گاهي صدايش را بالا مي برد. گاهي اخم مي كند. دعوا مي كند. گاهي حالتش جوري است انگار دارد گوش مي دهد و بعد از آن گوش دادن گاهي مي خندد، گاهي دعوا مي كند، گاهي قهر. انگار گاهي كسي كه دارد با او حرف مي زند مي رود و فرصت كوتاهي پيدا مي كند براي كاركردن. كسي مزاحمش نمي شود، همه مي دانند كه او دارد كسي را قانع مي كند كه نميرد. همه همكاران ميدانند نبايد مزاحم قانع كردن او شوند.
من و نعيمه از دور نگاهش مي كنيم، وقتي براي صفحه بندي همه صفحه ها با هم پايين مي رويم و روي تنها صندلي چوبي خودمان را جا مي دهيم، وقتي آن قدر بلند حرف مي زنيم كه همه قصه مان را مي دانند. ما دو تا قصه داريم، يكي قصه آدمي كه رفته، بر مي گردد؟ يكي قصه آدمي كه حق ندارد برود، فقط حق دارد بماند. من و نعيمه از دور آن مرد را از دور نگاه می کنیم، مردی که با خودش و یکی دیگر زندگی می کند. مردی که اصلا برایش مهم نیست آن صفحه های خودکاری جلویش را تایپ کند، اصلا برایش مهم نیست کار عقب بیفتد. نعیمه قصه اش را شنید I "آذر! اين آقا كه پايين است ، چند سال پیش بچه اش جلوي چشمش سوخته و مرده و ..."
با خودم حرف مي زنم. بين حرف ها گاهي صدايم را بالا مي برم. گاهي اخم مي كنم. دعوا مي كنم. گاهي حالتم جوري است انگار دارم گوش مي دهم و بعد از آن گوش دادن گاهي مي خندم، گاهي دعوا مي كنم، گاهي قهر. انگار گاهي كسي كه دارد با من حرف مي زند مي رود و فرصت كوتاهي پيدا مي كنم براي كاركردن. همه مي دانند كه دارم كسي را قانع مي كنم.

