حکم نمی دهم. همه جمله ها را با پیش وند گاهی بخوانید.
به هادی می گویم :«آخرش چی؟» می گوید :«چی، چی؟»
دوباره حرف رابطه موازی، مثلث عشقی، خیانت، هرچه اسمش را بگذاریم، بود. من به آخرش فکر می کنم. روزهای اول خیلی چیزها خوب است. دو نفر که تازه با هم آشنا شده اند که روزهای خوش طعم ابتدای آشنایی را می گذرانند. نفر قبلی هم که هنوز نفهمیده، یا خودش رازی دارد. اول رابطه دوم خیلی چیزها خوب است. نفر جدید رابطه روزها و شاید ماه های اول با خود عشق، عشقی بدون انتظار، در رابطه حضور دارد. بعد نیازهای فرد در رابطه زیاد می شود. نظم ذهنی فردی که رابطه جدید دارد هم به خورده. نفر قبلی رابطه هم که تا حالا مشکوک شده و هوا پس است.
من همیشه به آخرش فکر می کنم. به روزهایی که هر سه نفر که در رابطه شریک شده اند، گیج می شوند. آن ها برای به دست آوردن ماراتنی را شروع می کنند. ماراتن این که کی بامزه تره و کی خوشگل تره و در این ماراتن کسی به کسی رحم نمی کند. در این ماراتن شرکت کرده ام، ماراتن تحقیر، ماراتن بی رحم من بهترم. گاهی هم اسم خوبی دارد، ماراتن عشق! آخه در کدام لغت نامه عشق و تحقیر معنی شان شبیه هم است؟ گاهی که یاد مسخرگی و بی دوام ماندن دنیا می افتم، فکر می کنم اصلا ارزشش را دارد؟ شرکت در این ماراتن فقط وقتی جذاب است که مدال طلا گردن ما باشد، وقتی ما برنده ایم، از ماراتن دفاع می کنیم. قدرت هورمون است؟
من به آخرش فکر می کنم و یاد فیلم «شوکران»می افتم. آخر فیلم یادتان است؟ گریه سیما (هدیه تهرانی)، وقتی داشت از قزوین و منزل محمود (فریبرز عرب نیا) بر می گشت؟ کسی هست که از او حمایت کند؟ یا این جا، وقتی رابطه بزرگ شد و نیازهایش زیاد، «بازی کی بود، کی بود، من نبودم!» شروع می شود؟ شاید هم بازی «خودت خواستی عزیزم!» شروع شود. به هرحال پایان شوکران شیرین نیست. اشک های سیما، خنده ها و گیجی محمود و بهت همسر اول. نمی توانم برای این مدل رابطه ها، پایان نرمی تصور کنم. آخرش چیه که گاهی می دویم طرفش؟ هورمون؟ عقده؟ عشق؟ تنهایی؟

