از خواب بيدارت كردم. تو خواب بودي، زنگ زدم بهت، يك ليوان آب روي صورتت پاشيدم، گفتم كه .... تو نتونستي تحمل كني، گفتي اين كه يكي بدون مقدمه بهت زنگ بزند و بگويد كه... سخت است. من گفتم.من يك زن اين جوري ام. زن اين جوري وقتي عاشق مي شود، وقتي يك شب تا صبح به سقف سفيد خالي نگاه مي كند و مي فهمد كه نفس يك نفر با بقيه نفس ها فرق كرده، ساعت 4 صبح بهش زنگ مي زند و مي گويد كه .... زن اين جوري هيچ وقت عارف نمي شود، هميشه مست عشق ميماند.
بهت زنگ زدم و بي مقدمه گفتم كه... بي مقدمه رفتم آخر خط گفتم كه .... تو خنديدي، با صداي بلند خنديدي. باور نكردي، فكر كردي من يك ني ني كوچولوام. فكر كردي يك دختر هفت ساله مي گويد كه عشق مهم ترين مساله است. همه چيز دور عشق مي چرخد، آن روز يادم رفت بگويم عشق خود خورشيد است.
هنوز هستم، اين را خودت بهتر از همه مي فهمي، اين را نعيمه هم فهميده. خيلي مواظب بودم كسي نفهمد، ولي نعيمه فهميد، امروز مي گفت :" ببين آذر، من مي خواستم پيشنهاد بدهم يك كاري بكني."
اعتراف مي كنم كه دوست دارم يك كاري بكنم. هر وقت مي آيي اين حس در وجودم تازه مي شود، مي خواهم بگويم "مي شه بموني؟ " نه! مي خواهم دستور بدهم، " بمون!" نمي گويم، عشق، كودك لجبازم را به چوب مي بندم. باز هم بايد اعتراف كنم، مي ترسم بگويم بمان و نماني.
من يك زن اين جوري ام، اونجوري نيستم. يك زن اين جوري ام كه آماده است تا با تو غيب شود. من يك زن اين جوري ام، زن اين جوري عارف نمي شود، هميشه آن نگاه وحشي و گرسنه با او مي ماند. زن اين جوري همه پس اندازش را براي تو خرج مي كند، من همه پساندازم را براي خرج كردم جمع كردهام.
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت
15:7 |

