سرخودم را گرم می کنم. هی بالا و پایین را نگاه می کنم. سوت می زنم. می خندم. دیروز رفتیم حسینیه ارشاد با آدم هایی که دوست شان دارم، هی سعی می کردم جدی گوش کنم، نه، حرف تازه ای نبود. سخنران ها آن بالا خودشان را می کشتند، ولی حرف تازه ای نمی زدند. علی اس.ام.اس می زد «مشکوکم، بیشتر از همه به تو!»، منم مشکوک شدم، بیشتر از همه به اون! می خندم. مدرس می خواند: «حسین به کربلا سفر می کند، واویلا...واویلا» می خندم. نعمیه می گوید: «این حرف ها برای تو تکراریه، ولی هرچه قدر گفته شود، خوب است.» می خندم. قرار مصاحبه می گذارم، با خانواده بهنام دهش پور. پدرش می گوید: «نمایش گاه بین المللی بیشتر روزهای سال خالی است، اگر بگذارند ما سه روز آن جا بازارچه خیریه بگذاریم، مریض های بیشتری را درمان می کنیم، ولی نمی گذارند.» مصاحبه را انجام می دهم، چهار ساعت طول می کشد. فردا آن شب هم می روم بیمارستان شهدای تجریش، مرکز موسسه. هی فکر می کنم چه کسی پزش را می دهد، سردبیر یا آقای رییس؟ بعد وقتی کاری انجام نمی شود، من مقصرم. این فضا دلم را می کشد. باز می خندم.
حافظه فیلی ام را دارم از دست می دهم، می خندم. می زنم آهنگ قبلی «خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهانه گشت.» می روم پیش استادم، می گویم: «افتادم در یک رودخانه، آب مرا با خودش می برد. هی دستم را دراز می کنم یک شاخه را می گیرم، ولی حجم آب زیاد است، شاخه ها هم که شل اند. فکر میکنم شما هم بهانه اید، این جا هم بهانه است.» استاد می خند، وقتی می خندد مثل دختربچه ها می شود. سکوت می کند. نه، هنوز تحمل ندارم با خودم مواجه شوم. از کنار خودم می گذرم. هنوز باید روی این وسوسه روبه رو شدن با خودم پا بگذارم. می خندم. می رویم در اتاق او جیغ می زند، من جیغ می زنم. بعدش می خندیم، منو نعیمه.
میم رفته است. خودش می گوید نرفته ام، ولی غیب شد. خودش را پاک کرد. یک دوستی دوساله دیگر تمام شد. شب رفتیم پارک، آب میوه های سرد در دست هامان بود، گفتم :«میم به من ضرب نزد، ولی عین چرااین کارها ار کرد. به خدا خودش می گفت.» همه داستان وارونه تعریف شده، کسی باور نمی کند، او هم گفته بود. گفته بود: «مواظبتم تا ...» سه نقطه اش، نقطه پایان نداشت. می خندیدم. در خیابان با هم راه می رفتیم. من هی استفراغ می کردم. نمی پرسید چی شده. فقط پشت هم می گفت «دوستت دارم!» بغض می کنم. نمی شود من یک روز مستقل شوم؟ همه اش دنبال عشق درمانی هستم. فکر می کنم عشق حالم را خوب می کند. آره، خوب می کند، ولی انگار آن عشق هایی که بروی در شکم طرف مقابل و با صدای نخراشیده از حست بگویی نیست. ظرفیت شنیدنش وجود ندارد. گوش مان به شنیدن مقدمه عادت کرده. دارم یک سواستفاده کوچولو می کنم. خب شاید بودن یک سرگرمی خیلی هم بد نباشد. هی نخ رابطه را سفت می کنم، که در رابطه ول نشوم. می خندم. جواب تلفن را نمی دهم، می خندم. این مطیع بودنم لجم را در می آورد، می خندم. هی به طرف شاخه های شل دست دراز می کنم، بغض می کنم.

