تبليغاتX
ون گوک برادر من است
همه چیز به هم خورد. خب٬ من باید چه کار می کردم؟ آمدم خانه٬ رو به روی تلویزیون دراز کشیدم، ارباب حلقه های سه رو نگاه کردم. تکرار فیلم بود٬ برای همین باید همان موقع می دیدم. دلیلم قانع کننده نیست؟ خب٬ زندگی ادامه داشت. 
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1385/10/09 و ساعت 21:44 |
آمدی خانه ما. آمدی روی مبل های زرد نشستی. نشستی روی مبل هایی که رنگ گل آفتاب گردان بودند. بعد از چند دقیقه سکوت تو و من، گفتی :" نه! من به تو اعتماد ندارم. عروس خواهرم وقتی یک تکه زمین بهش دادن، چند روز بعد از عروسی، رفت زمین را فروخت. شاید تو هم این کار را بکنی." سکوت کردی، چند ثانیه بعد ادامه دادی :" اصلا چشمای تو وحشیه. نمی شه بهت اعتماد کرد." من رفتم تو اتاق، چند دقیقه گریه کردم. عینکم را زدم، برگشتم. گفتم :" خب، دلیلی نداره نزدیک آدمی باشین که این حس را بهش دارین." تو رفتی و همان شب وقتی تو جمع خودتان بودید، گفتی :" دختره پررو، دیدی چی گفت؟ اصلا وحشیه!" این را گفتی و هیچ کسی نبود که به یادت بیاورد که حرف اول را تو زدی. تو از خانه ما رفتی، کسی داوطلب نشد که به تو بگوید چه چیزی را در وجود من شکستی، هیچ کس، حتی خود من، به تو نگفت چند ساعت، چند روز، چند ماه، چند سال مغزم را بالا و پایین کردم که بفهمم تو که خودت حرف را شروع کردی، چرا به من گفتی "وحشی"، لعنت به تو!

ما با هم پشت یک میز می نشستیم، صندلی سمت راست مال تو بود، صندلی سمت چپ مال من. پشت یک میز می نشستیم. با هم ناهار می خوردیم. با هم کافه می رفتیم. عصرها با هم از سر کوچه نان بربری می گرفتیم. چرا تو خبرهایی که من از خبرگزاری ها می گرفتم و تنظیم می کردم، می ریختی تو سطل آشغال و دوباره آن خبر را خودت تنظیم می کردی؟ بعد از چند وقت دیگر آقای دبیرسرویس دشمنم شده بود، فکر می کرد من تنبل احمقی هستم که یک کار ساده هم ازم بر نمی یاد. هنوز هم همین جوری کار می کنی؟ این روزها اسمت را خیلی جاها می شنوم، خانوم روزنامه نگار! حسابی معروف شدی. روز آخری که با هم کار کردیم بهت گفتم :" تو خیلی پدر سوخته ای!" تو هم رفتی گفتی فلانی بی دلیل و مقدمه به من فحش داد." من شدم آدم وحشیه و تو... لعنت به تو!

با هم دوست بودیم. از کودکی با هم دوست بودیم، از چند ماهگی به حضور هم عادت کرده بودیم. شاید محبتی هم بین ما به وجود آمده بود. تو سفید و بور و بلند بودی، من سبزه و مشکی و کوتاه. چند سال مان بود؟ یازده سال. یازده سال مان بود که دوست جدید پیدا شد،سمن، دوستی که مثل تو سفید و بور و بلند بود. شما با هم دوست شدید، من اقلیت شده بودم. پس گله ای نمی کردم وقتی برای این که لج من را درآورید هی از راز مشترک تان حرف می زدید . به من می گفتید :"سیاه!" دیگر همه چیز من مسخره شد، لباس هایم، حرف هایم، شوخی های بی مزه ام. در جمع دشمنم بودی؛ در خلوت دوستم.در راه مدرسه هی از راز مشترک تان می گفتید، از رازی که نبود. کم کم به خانه های هم راه پیدا کردید و یادتان بود که من را مسخره کنید. از همان موقع بود که "توهم توطئه در نبودم"، در من شکل گرفت. چند ماه گذشت. من یک روز کیف مدرسه تو را پاره کردم. توبیخ شدم؛ توبیخ به خاطر غلط اضافه ای که کرده بودم. کسی هم نفهمید که همه چیز را شما اول شروع کردید. من شدم آدم وحشیه... لعنت به تو!

اس.ام.اس زد "برویم سینما" اس.ام.اس بعدی هم رسید، "به آذر بگو". به آذر گفتی، ترسید؛ ترسیدم و بلند گفتم :" من نمی یام!" ترسیدم که وجه الچی چیه رابطه شوم. این نگاه تو بود. آره، این حتما نگاه تو بود. به نظرت من وجه الچی چی بودم؟ من اصلا بودم؟ تو من را بدبین کردی. به همه رابطه های سه نفره. حالا فکر می کنم رابطه های دخترانه سه نفره ام را هم باید دونفره کنم. باید این رابطه ها را ترک کنم. وقتی این رابطه ها به وجود می آید یا یکی وجه الچی چیه رابطه می شود، یا دونفر ، علیه یک نفر گپ می زنند. نگو که به من، به عنوان یک آدم نگاه کردی. اگر نگاه کرده بودی باید یک لحظه یادم می کردی. من وجه الچی چی بودم؟ حالا که اسمت می آید عصبی می شوم و خب بقیه حتما می گویند " وحشی!"، ولی کسی روزهایی که من وجه الچی چی رابطه بودم یادشان نیست. لعنت به تو!

لعنت به من! لعنت به من! لعنت به من! که به خودم گفتم " وحشی" نه این روزها وحشی نشده ام، فقط اندازه نصف حرف هایی که می شنوم، پاسخ می دهم. کنش را کس دیگری انجام می دهد، من فقط واکنش نشان می دهم. آها، این خیلی بده؟ لعنت به شماهایی، که مرا به واکنش وادار کردی. لعنت به من، که واکنش نشان دادم. چندسال است این موقع ها یاد حرف بهرام بیضایی در فیلم زندگی اش می افتم، که گفت :"من می خواستم در جامعه ای زندگی کنم ، بدون تحقیر ، بدون تهمت ، بدون این که آسیب بزنم و بدون این که آسیب ببینم."

دیگر نمی خواهم همین قدر هم پاسخ دهم. دیگر نمی خواهم. بگذار باز همه فکر کنند من توهین پذیرم. عمو یادگار باز می ره تو غار!

پ.ن: از نعمیه و سمیرا معذرت می خواهم٬ نظرهای تان پرید. لطفا دوباره بنویسید.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1385/10/05 و ساعت 0:28 |
خب آدم دعوت سه تا دوست را برای یلدا بازی رد نمی کند، آن هم از نوع ئه سرین ، بنفشه و الهام:

۱) سال دوم راهنمایی بودم دوست پسری داشتم، سروش نام. آن موقع درد معده ام هم شدیدی شده بود. الان ربط این دوتا را می گویم. هردفعه درد معده ام شدید می شد به خدا می گفتم که من این درد را تحمل می کنم و به کسی چیزی نمی گویم، تو هم مواظب رابطه من و سروش باش. خب واقعا ربطی هم نداشتند.

۲) درست کردن استفراغ مصنوعی. این دسته گلی بود که با برادرم به آب می دادیم. هر وقت می خواستیم مدرسه نرویم، همه چیزهایی که در خانه داشتیم قاطی می کردیم. له می کردیم و از یک نقطه تا دست شویی می ریختیم. این یعنی ما از اون نقطه دویدیم طرف دست شویی، ولی استفراغ این قدر شدید بوده که روی زمین هم ریخته. این خاطره مربوط به روزهای دبستان است.

۳) سال هاست به مامانم می گویم از بابا جدا شو، بریم یک جایی که خودمان باشیم و بتوانیم راحت با صدای بلند بخندیم.

۴) بچه بودم. ۱۰ سالم بود. کوچک تر از این بودم که یک پسر ۳۰ ساله با من دوست شود! من هم به...به...به اه اسمش یادم نیست. خلاصه به خواهر بزرگم پول دادم تا با آن پسر دوست شد. بعد هم، پول توجیبی ای که قرار بود خرج پفکم شود می دادم به خواهرم. این پول هم خرج رابطه او بود، هم باج. عوض دادن این پول، او هروقت با آقای پسر قرار داشت من را می برد. بیچاره پسره هردفعه چه قدر بادیدن من حرص می خورده.

۵) رابطه های ضرب دری! من و یک گروه از دوست تان عزیزم تا جا داشته با هم رابطه ضرب دری داشته ایم. یک روز این دوست این بوده، روز بعد دوست یکی دیگه.( تو را خدا فکر خیلی بد نکنین!)

۶) من هم از تاریکی خیلی می ترسم، هم از تنهایی! (الفی اتکینزم)

۷)آی چه اعتراف های بدی. اصلا اعتراف خفن نکردم. حضوری هم دیگر را ببینیم کلی برای تان اعتراف می کنم. قول می دهم. خیلی بده همه یلدا بازی درباره پسرها باشد؟ خب، آره خیلی بده. پس من دیگر هیچی نمی گویم.  

من هم از پنج نفر دعوت می کنم. نعیمه دوست دار، ریحانه دوست دار، محمدیاسر هدایتی، احسان افشار و محسن بنی فاطمه

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1385/10/04 و ساعت 0:5 |