همه تغييرها كمكم ايجاد شد، كمكم روزهايي رسيد كه اين سوالها برايم به وجود آمد كه «من كيام؟ كدام كنش يا واكنشي كه انجام ميدهم متعلق به خودم هست؟ كدام را براساس تعريفهايي كه ديگران از من ميكنند، انجام مي دهم؟»
من يك موجود «تعريف شده»ام. تا چندسال پيش، اين اتفاق نيفتاده بود. حالا كه به حرفها و حركتهاي آن روزهايم فكر ميكنم، مي بينم آن ها بيشر اصالت داشتند. آنها واقعا از من سر زده بود. من مسوول آنها بودم، من آنها را انجام داده بودم. من آنها را بدون "درنظرگرفتن" انجام داده بودم. انگار آن سالها، وقتي هر حركتي ميخواستم انجام دهم، از خودم نپرسيده بودم " الان، يا حالا، چه كار كنم؟" بلند ميشدم و حركتي را كه ميخواستم، انجام ميدادم.
من "فرانكشتاين" شدم. من را تعريف كردهايم. نه، ديگر نميخواهم بدانم كه به نظر چهطوري مي آيم. ديگر نميخواهم درباره ويژگيها و خصوصيتهاي خودم فكر كنم، يا كسي بگويد به نظرش چه جور ميآيم. ديگر نميخواهم خودم يا كسي از من تعريف مثبت يا منفياي بكند ،با اين كار تعريف شدم. كمكم خودم را در تعريفي كه خودم و ديگران، از من كردند جا دادم. من فرانكشتاين شدم، فرانكشتاني كه با تعريفهاي خودم و ديگران، ساخته شدم. فرانكشتاين شدن من خيلي زيرپوستي و آرام اتفاقافتاد، آنقدر كه چند سال فرانكشتايني زندگي كردم.
. . .
يادم است، روز اول كلاس وقتي پرسيدند:«چهچيزي ناراحتت مي كند؟» گفتم :«فكر ميكنم من مسوول حرفها و حركتهايم نيستم، من آنها را انجام نمي دهم.» ولي خودم هم اينجواب را زياد جدي نگرفتم.
نه، ديگر چيزي نگو! از خودم هم نمي خواهم چيزي بشنوم. من نميخواهم فرانكشتاين بمانم. ميخواهم خودم را نشان دهم و اين خود هيچ تعريفي نشود. بايد تمرينكنم. بايد يك چيزهايي كه گم شدهاند را درون خودم پيدا كنم. به ياد ميآورم، به ياد ميآورم كه حرفها و حركتهاي من، كه واقعا من مسوول آنها هستم و از من سر مي زنند، چه چيزهايي است.
