تبليغاتX
ون گوک برادر من است
 

همه تغييرها كم‌كم ايجاد شد، كم‌كم روزهايي رسيد كه اين سوال‌ها برايم به وجود آمد كه «من كي‌ام؟ كدام كنش يا واكنشي كه انجام مي‌دهم متعلق به خودم هست؟ كدام را براساس تعريف‌هايي كه ديگران از من مي‌كنند، انجام مي دهم؟»

من يك موجود «تعريف شده‌»ام. تا چندسال پيش، اين اتفاق نيفتاده بود. حالا كه به حرف‌ها و حركت‌هاي آن روزهايم فكر مي‌كنم، مي بينم آن ها بيشر اصالت داشتند. آن‌ها واقعا از من سر زده بود. من مسوول آن‌ها بودم، من آن‌ها را انجام داده بودم. من آن‌ها را بدون "درنظرگرفتن" انجام داده بودم. انگار آن سال‌ها، وقتي هر حركتي مي‌خواستم انجام دهم، از خودم نپرسيده بودم " الان، يا حالا، چه كار كنم؟" بلند مي‌شدم و حركتي را كه مي‌خواستم، انجام مي‌دادم.

من "فرانكشتاين" شدم. من را تعريف كرده‌ايم. نه، ديگر نمي‌خواهم بدانم كه به نظر چه‌طوري مي آيم. ديگر نمي‌خواهم درباره ويژگي‌ها و خصوصيت‌هاي خودم فكر كنم، يا كسي بگويد به نظرش چه جور مي‌آيم. ديگر نمي‌خواهم خودم يا كسي از من تعريف مثبت يا منفي‌اي بكند ،با اين كار تعريف شدم. كم‌كم  خودم را در تعريفي كه خودم و ديگران، از من كردند جا دادم. من فرانكشتاين شدم، فرانكشتاني كه با تعريف‌هاي خودم و ديگران، ساخته شدم. فرانكشتاين شدن من خيلي زيرپوستي و آرام اتفاق‌افتاد، آن‌قدر كه چند سال فرانكشتايني زندگي كردم.

.  .  .

يادم است، روز اول كلاس وقتي پرسيدند:«چه‌چيزي ناراحتت مي كند؟» گفتم :«فكر مي‌كنم من مسوول حرف‌ها و حركت‌هايم نيستم، من آن‌ها را انجام نمي دهم.» ولي خودم هم اين‌جواب را زياد جدي نگرفتم.

نه، ديگر چيزي نگو! از خودم هم نمي خواهم چيزي بشنوم. من  نمي‌خواهم فرانكشتاين بمانم. مي‌خواهم خودم را نشان دهم و اين خود هيچ تعريفي نشود. بايد تمرين‌كنم. بايد يك چيزهايي كه گم شده‌اند را درون خودم پيدا كنم. به ياد مي‌آورم، به ياد مي‌آورم كه حرف‌ها و حركت‌هاي من، كه واقعا من مسوول آن‌ها هستم و از من سر مي زنند، چه چيزهايي است.  

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 12:16 |
یاد کردن از خاطره خوب و کامل، بهتر از نگه داشتن رابطه ناقص است.

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1385/09/18 و ساعت 20:4 |
« یکی از برخوردهایی که مرا عصبانی کرد، این بود که یک روز، یکی از شاگردانی که من سال ها با او کار کرده بودم، نمایشگاه گذاشته بودم، مادری داشت که زنی نازنین و دوست داشتنی بود. اغلب می رفتم خانه شان و ناهار می خوردم. یک روز تصادفا متوجه شدم یک بشقاب که لبش پریده بود، همیشه به من می رسد. تا یک روز بشقاب همه عوض شد، به جز بشقاب من. به شوخی گفتم: «مثل این که این شانس من است، چون همیشه به من می رسد.» رفیقم در خلوت به من گفت:« هانیبال تو یک چیزی را نمی دانی. در خانه ما ظرف هایی که تو با آن چیزی می خوری را مادرم جدا می گذارد، تا اگر آب یا شربت خواستی با همان ظرف های خودت به تو بدهد، چون تو مسیحی هستی.» آن زمان خیلی به من برخورد، ولی الان برایم عادی است. بعد از آن ماجرا توی خانه اش غذا نخوردم.

من دلم می خواست آن مادر زیبا و نازنین که بشقاب مرا یک گوشه می گذاشت، این ضعف را نداشت، چون می دانم مرا خیلی دوست داشت و حتی فکر می کرد غذا دادن به من ثواب دارد، اما حیف که این تعصبات را داشت.»

این حرف ها بخشی است از اولین مقاله کتاب « بی پرده با آفتاب» که مجموعه مقاله های «هانیبال الخاص» است. الخاص؛ نقاش، شاعر و مترجم ایرانی است. او فوق لیسانس هنرهای تجسمی از انستیتو هنر شیکاگو است. این نقاش، سال ۱۳۰۹ به دنیا آمد. اولین گالری معاصر ایران، « گیلگمش» را او اداره کرده است. الخاص تاکنون بیش از ۳۰۰ متر مربع نقاشی دیواری کشیده است.

این کتاب در شمارگان هزار نسخه، توسط انتشارات «مجال» منتشر شده است. از الخاص ۳۶ مقاله در این کتاب می خوانید.

قرار بود گفت و گویی با الخاص انجام دهم و به همراه دو نقد کتابش در این شماره مجله منتشر شود. اما چون مدیران ما هم به ضعف مادر دوست الخاص دچار هستند، به همین معرفی کوتاه اکتفا کردم. سرمایه برای انتشار مجله دست کسانی است که این قدر ضعف دارند و امثال من فقط نیروی کار ارزان هستیم. جریان یقه سفیدها و یقه آبی ها در شوروی است.

پ.ن: مطلب جدید مسعود بهنود را بخوانید. او هنوز میرزای پیر شهر ماست. روزنامه نگاری که مهندسی واژه را بلد است.      

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1385/09/10 و ساعت 20:21 |
فکر می کردم فقط خودم بلد هستم. فکر می کردم، این زنگ صدای شیطنت آمیز فقط از خودم بر می آید. فکر می کردم فقط خودم بلد هستم هفته ها غیب شوم، و او هم منتظر چشم به در دوخته است و منتظر برگشتن من است. فکر می کردم این رنگ زرد فقط در زندگی من چرخ می زند. فکر می کردم فقط آدم های جسور این حس را تجربه می کنند، و من یک آدم جسور هستم. فکر می کردم این شیطنت، این جاخالی دادن، این رفتن فقط از من بر می آید، و از تو بر نمی آید.

تو هم بلد بودی. پس چرا وقتی من داشتم همه این حرف ها را می زدم، وقتی من داشتم از لذت بوسه پنهانی می گفتم اخم هایت را در هم می کردی و می گفتی " نمی فهمم". جالب بود. همان روزهایی به من گفتی نمی فهمم، که خودت داشتی بوسه پنهانی را تجربه می کردی. باید باور کنم "اغراق " از ملزومات زندگی است. در گفتن دوستت دارم اغراق می کنیم. در گفتن عقیده اغراق می کنیم. در کلام اغراق می کنیم. در عمل اغراق می کنیم.

 این همه شده از مشخصه های روشن فکری در ایران، همه چیز را درک می کنیم و می پذیریم تا زمانی که شامل حال خودمان شود، طرف مقابل حقی ندارد. شاید به قول آن خانم حروف چین از حسادت مان است. خب می توانیم به همه مکتب ها، مرام ها، مذهب ها یک مرخصی تاریخی بدهیم، جون قرار است ما انسان ها در نهایت بر اساس غریزه مان عمل کنیم. همه چیز را برای خودمان بخواهیم و هیچ چیز را برای دیگران. 

خب، پس از تو هم بر می آید. از همه ما همه چیز بر می آید، فقط کافی است روز انجام آن کار رسیده باشد. باید یک دفتر مشق صد برگ بگیرم و چند جمله را تمرین کنم. برای اولین تمرین می نویسم " به اندازه ای که می توانی جواب گو باشی، آدم ها را به خودت وابسته کن! برای دومین تمرین می نویسم "  به اندازه ای که می دانی انسانی می تواند باشد، حرف ها را باور کن! بعضی ها موقع وعده دادن شوخی شان می گیرد." 

پ.ن: درباره این ها همیشه با نعیمه حرف می زنیم و آخرش هم به نتیجه نمی رسیم. همه رشته ها در هوا می ماند.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 22:28 |
  همسایه ما هستند. شش سال است همسایه ما هستند. روز اول که آمدند پدر خانواده یک مغازه لوازم آرایشی در بازار قائم داشت. مادر خانواده فقط وظیفه داشت به بچه ها رسیدگی کند. دختر خانواده، زیبا بود و دانشجوی زبان آلمانی دانشگاه آزاد. پسر بزرگ خانواده دیپلم گرفته بود، قهرمان کاراته بود و منتظر بود خدمتش به پایان یرسد تا به فرانسه پیش عمویش برود. پسر کوچک هم داشت بزرگ شدن بچه ها را نگاه می کرد. خانواده زیبایی بودند.

بعد از شش سال همه چیز تغییرکرد. پدر خانواده به دنبال یک تجارت پرسود رفت کیش. پدر خانواده با سی یلوی قرمز رفت، با پیکان سفید برگشت. دختر خانواده زن یک پسری شد که پول داشت و او مجبور شد هر روز یک طلا ریزه بفروشد تا از پس خرج رابطه تا زمان ازدواج برآید. از پس خرج رابطه برآمد، یک سال است ندیدیمش. پدر ضرر کرده، شش میلیون خرج کرد تا برای دختر نامزدی بگیرد و نمی دانم چقدر خرج جهیزیه کرد. پسر بزرگ خانواده هی منتظر عموجان شد، از عموجان خبری نشد. رفت سربازی. صدایش را از اتاقش می شنوم. هی فحش می دهد به زیر و بالای همه. زن همسایه بغلی هی می گوید : "کلاس های ورزش همین اند، دیگه. پسرهای مردم را معتاد می کنند. "زن همسایه بغلی دیگر به کلاس های ورزش اعتماد ندارد.

مادر خانواده دیگر کسی را ندارد تا بزرگ کند، هی می لرزد. پسر کوچک خانواده بزرگ شده. سربه زیر و تودار است. منتظر طغیان او هستم. پدر خانواده را امروز دیدم. مچاله و درهم با صورتی پر از چین های عمیق.

   

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1385/09/04 و ساعت 13:32 |