تبليغاتX
ون گوک برادر من است

   کتاب « انجیل های من » نوشته اریک امانوئل اشمیت با ترجمه قاسم صنعوی منتشر شده است. اشمیت در یک سال گذشته در ایران معروف شده است. کتاب «گل های معرفت» که مجموعه سه داستان است پیش از این٬ از سوی نشر «چشمه» و با ترجمه سروش حبیبی وارد بازار شده است. البته سه داستانی که در این کتاب آمده است٬ جداگانه و توسط دیگر ناشران نیز به چاپ رسیده است. نمایش نامه «خرده جنایت های زن و شوهری»نیز سال گذشته٬ هم زمان با اجرای نمایش آن در آذرماه٬ ازسوی نشر«قطره» به چاپ رسید..

انجیل های من مجموعه دو داستان به نام های «شب باغ زیتون» و «انجیل به روایت پیلاطوس» است. اشمیت در مقدمه این کتاب نوشته است :«هرگز به سرگذشت شگرف نجاری جان سپرده بر صلیبی ساخته دست نجاری دیگر٬ توجه نکرده بودم.

برای توجه یافتن به آن٬ دوشب برایم لازم بود. شب اول٬ در زیر ستارگان. و این در صحرابود. شب دوم در یک اتاق زیر شیروانی. و این در دل پاریس بود.»

   در قسمت دیگری از مقدمه آمده است :« دوشخصیت اصلی٬ عیسی و پیلات٬ برای آن چه روی می دهد آماده نشده اند: از ابتدا دارای ذهن هایی منطقیهستند و می خواهند دنیا را به گونه ای که به آنان آموخته اند٬ بدون منطقه های تاریک یا روشن٬ جدول بندی شده براساس دانش٬ سنت و عمل٬ ببینند. ابتدا٬ راز را نمی پذیرند. زیرا با چیزی سترگ و غیرقابل درک٬ با دو رویداد که لزوما در ذهن شان نمی گنجد٬ یعنی برخاستن از گور برای پیلات و مسیح بودن برای عیسی٬ رو به رو خواهد شد.»

   در این کتاب دنبال شخصیت هایی مثل«ژیل» در خرده جنایت های زن و شوهری یا «مومو» در موسیوابراهیم و گل های آسمانی یا پرستار در «اسکار و خانم صورتی» نباشید. در این کتاب اشمیت از عیسایی می گوید که به خود وانهاده شده و پیلاطسی که شاهد زنده شدن عیسی است. نمی دانم چرا در فهرست کتاب و داستان اسم «پیلاطس» با «ط» نوشته شده و در متن مقدمه اشمیت با «ت». 

   این ها را ننوشتم تا بگویم حتما این کتاب را بخوانید که از دستتان می رود. نه! نثر ترجمه کتاب اصلا خوب نیست. به این نمونه ها توجه کنید: « در اتاقی تاریک در دژ آنتونیا٬ به کار تقریر نامه اش پایان می دهد.» « یک شاخه گل ابریشم کنارش نهاده شده.» «خوب» به جای «خب». امیدوارم یک مترجم دیگر این کتاب را خوب ترجمه کند، بعد ما آن ترجمه را بخوانیم. به هرحال فعلا همین ترجمه برای دوست داران اشمیت وجود دارد.

«انجیل های من» را نشر ثالث در ۱۳۹ صفحه منتشر کرده است. قیمت کتاب ۱۵۰۰ تومان است.

پ.ن: امروز این جمله را که نعیمه چند روز پیش می گفت ٬ با خودم تکرار می کردم « هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.»

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1385/07/27 و ساعت 23:10 |

  ساعت ۴ صبح که خوابیدم قرار شد همه آدم هایی که دوست دارم حضورشان راتجربه کنم٬ خواب ببینم. خواب دیدم با نعیمه رفتیم مسافرت. خواب دیدم با الهام رفتیم پرسه زنی. خواب دیدم با گلی و نازی و اعظم و بنفشه و حمید داریم کار می کنیم٬ کریم هم در اتاق بغلی نشسته بود. خواب دیدم با محسن رفتیم خرید. خواب دیدم دارم با مجید تلفنی حرف می زنم. خواب دیدم تو بغل عمو رامین راحت خوابیدیم. خواب دیدم بالاخره با مامان خانه را ول کردیم٬ رفتیم.

همه این ها را خواب دیدم٬ یک خواب خوب حسرتی. همه اتفاق های روزهای گذشته افتاده بود ولی باز درست شده بود. چقدر خواب خوب است. چقدر فراموشی خوب است. چقدر گذشتن از تو بد است.

.  .  .

 « وقتی در سرازیری افتاده ای فشار دادن پدال ترمز بی اثر است.»

« قال رب اشرح لی صدری(۲۵) ویسر لی امری(۲۶) واحلل عقده من لسانی(۲۷) » سوره طه

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1385/07/25 و ساعت 12:15 |
   باید قفل می کردم. باید قفل می کردم و مثل نعیمه دندان هایم را روی هم فشار می دادم. باید ابروهایم را به هم نزدیک می کردم و چانه ام را منقبض می کردم. آن وقت چانه ام می شد مثل آدامسی که زیاد گاز زده شده. باید عصب های دستم دوباره بیدار می شدند و اشیا از دستم می افتاد. نه ! این اتفاق ها نیفتاد. دچار جهش ژنتیکی شدم. جای این که٬ طبق یک عادت قدیمی٬ وسایلی که دوست دارم پاره کنم و بشکنم٬ فکر می کنم که دنیایی که تو در آن زندگی می کنی شوخ تر و ملنگ تر است. دنیایی که تو در آن زندگی می کنی ول تر است٬ به اندازه یک نفر ول تر است٬ به اندازه " تو "!

   جهش ژنتیکی داشتم. جای این که٬ تو را دست کم چند روز حذف کنم٬ اسم تو را مدام تکرار می کنم. جای این که ناراحت باشم که تو الان نیستی٬ خوشحالم که تو را پیدا کردم. در پرسه زدن های پاییزی جای این که بغض کنم تو نیستی٬ خوشحالم که در خیالم هستی. اگر بودی با آن توجیه هایی که قبل از سوال هایم می گفتی٬ حتما این شب ها بیش تر شبیه زندگی بود. جهش ژنتیکی داشتم. جای این که ناراحت باشم٬ خوش حالم!

.   .   .

   این وسط فقط من حق ندارم و این درد دارد. همه آدم های دنیا حق دارند از آن پله ها بیایند بالا و در اتاق تو را بزنند و بگویند: " سلام! " فقط من حق ندارم. چه احمق کله گنده ای شدی تو! همه حق دارند٬ حتی نوید که دزد است٬ حتی رضا که پخش زمین است٬ حتی دوست تپلم که چند روز پیش با هم دعوا کردین٬ حتی  رهگذری که تو ندیدی اش و نمی شناسی اش٬ فقط من حق ندارم. این برخورد تو لجم را در آورد. نه٬ نمی خواهم مثل یک روبات٬ آدم خوب ی ماجرا باشم. این حرکت مسخره و غیر انسانی تو لج من را در آورد٬ این قدر که دلم می خواهد منفجر بشی.و آن دروغ یا راست. یک بار دیگر هم کسی دروغی یا راستی٬ به همین مضمون به من گفت. تو من را از خودت حذف نکردی٬ تو من را از یک جمع حذف کردی و این اصلا انسانی نبود. تو من را از جمع آدم هایی حذف کردی که اگرچه٬ شاید من را دوست نداشتند٬ ولی من را حذف نکرده بودند. با این همه جهش ژنتیکی داشتم. کسی می داند مطابقت داشتن ساعت فیزولوژیکی بدن یکی با شما٬ چه قدر مهم است؟  

    .  .  .

نه! هیچی برای خودم نگه نداشت. وقتی می گویم هیچی٬ واقعا هیچی. وقتی روزهای دانش گاه بود و "تو" ی آن روزها یک آی کشید٬ من یک سال دانشگاه را تعطیل کردم. وقتی یک توی دیگر گفت: صبح ها زودتر بیا! من کلاس زبان را تعطیل کردم. وقتی یک توی دیگر گفت: عینک قهوه ای نزن! عینک را توی دریای خزر ول کردم. وقتی یک توی دیگر گفت که از طعم شیرین خوشش نمی آید٬ من عاشق مزه ترشی شدم. وقتی یک توی دیگر گفت: "لاغر شو!" لاغر شدم. وقتی یک توی دیگر گفت: " چاق شو!" چاق شدم. این ها مصداق های بیرونی است. کلی مصداق درونی هم به آن اضافه کنید. اسم این بیماری چیه؟ بیماری ای که به خاطرش من هیچی ندارم و فقط بلدم چطوری زندگی کنم. من به خاطر عقده چه چیزی این قدر می بازم؟ شاید به قول مملک٬ این هامحصول آموزش است. از روز اول به من گفتند " زن" و ادامه دادند "یعنی فداکاری٬ از خودت بگذر!" لگد می اندازم به همه این جور خرج کردن ها، به این طرز فکر. امروز می گفتی دکتر گفته: " موجودی یک حساب را باخته ای٬ بقیه حساب هایت پر است." نه! من هیچ حساب پری ندارم٬ فقط یاد گرفته ام چطوری بنویسم، چطوری راه بروم٬ چطوری.... اما جهش ژنتیکی دستم را گرفته و مرا راه می برد. 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1385/07/23 و ساعت 2:3 |
 

پیشرفت کرده ام. نمی توانم با یک تواضع مسخره منکر این بشوم. در موقعیت های حساس برخوردهایی را کردم که آدم هایی که دیده ام، با همه پزهای روشنفکری یا دینداریشان در آن موقعیت نکردند. بیشتربیشتر آن ها در موقعیت براساس عادت، غریزه یا هر چیز دیگری عمل کرده اند اما من این کار را نکرده ام. در موقعیت یادشان بود که چه چیزی به نفعشان است یا چه چیزی حالشان را بهتر می کنم. وقتی به دست هایم نگاه می کنم احساس می کنم پیشرفت کرده ام. وقتی به نگاهم، نگاه می کنم احساس می کنم پیشرفت کرده ام. وقتی به حرکت هایم، گفته هایم، "رفتن" هایم و زندگی کردنم نگاه می کنم، احساس می کنم پیشرفت کرده ام.

  با هیچ ترفندی نه می توانم این حس را در وجودم بکشم، نه منکر آن شوم. در این سال ها همیشه خودم را در معرض آموزش قراردادم و حالا چیزهایی را می بینم که سال ها پیش نمی دیدم. چیزهایی که در هیچ کتابی نیامده، چیزهایی که فقط می شود آن ها را زندگی کرد. یک روز خودم داستانشان را می نویسم.  

پیشرفت کرده ام. برای این پیشرفت بهای زیادی پرداخته ام. یک اسلحه را رگباری توی تهیگاهم شلیک کرده ام. ولی این روزها احساس می کنم دیگر می دانم یک آدم چطوری راه می رود، چطوری نگاه می کند، چطوری کتاب می خواند، چطوری غذا می خورد و .... حالا می توان بگویم من اگر مدعی شدم به درکی رسیدم واقعا رسیدم، نه فقط در حد حرف. در عمل به چیزهایی که مدعی بودم رسیدم. پیشرفت کرده ام و نه می توانم با تواضع منکر آن شوم، نه می توانم به خودم دروغ بگویم. " زندگی کردن " را یاد گرفته ام و این محصول همه شب گریه ها، خنده ها، سکوت ها، شادی ها و همه حس هایی بود که رنج حس کردنشان را پذیرفتم. دیگر بلدم چطوری از خواب بیدار شوم. چطوری مسواک بزنم. چطوری صبحانه بخورم. چطوری عبادت کنم. چطوری راه بروم. چطوری سکوت کنم. چطوری نماز بخوانم. چطوری بخندم. چطوری دلشوره داشته باشم. چطوری مارمولک بکشم. چطوی لمس کنم. چطوری در آغوش بگیرم. چطوری اضطراب داشته باشم. چطوری کیفم را روی دوشم جابه جا کنم. چطوری بی هوا گریه کنم. چطوری ببوسم.چطوری بنویسم. چطوری... چطوری ... چطوری... اما  پیشرفت کرده ام.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1385/07/17 و ساعت 2:35 |
 

    شما کسی را می شناسید که دقیقا تا آن ساعتی که شما شب بیدار هستید بیدار باشد؟ من یکی را می شناسم.

  شما کسی را می شناسید که بازوهایش آن شکلی باشد که شما می خواهید؟ من یکی را می شناسم.

  شما کسی را می شناسید که موقع نگاه کردن ابروهایش رابالا بندازد و لب هایش را کمی روی هم فشار دهد ؟ من یکی را می شناسم.

  شما کسی را می شناسید که همان شکلی شما را نگاه نکند که شما می خواهید؟ من یکی رامی شناسم.

  شما کسی را می شناسید که گرم و پرشور باشد؟ من یکی را می شناسم.

  شما کسی را می شناسید که ازش چیزی نخواهید و دوستش داشته باشید؟ من یکی را می شناسم.

   شما کسی را می شناید که همان جوری انرژی داشته باشد که شما می خواهید ؟ من یکی را می شناسم.

   کسی را که شما می شناسید یا نمی شناسید الان کجاست؟ کسی که من می شناسم الان تو بغل زنش است.

.   .   .

     نه٬ هیچ وقت حرف های تئوری وار استادهای جامعه شناسی را باور نکردم٬ تا خودم شروع کردم به تئوری بافتن. ما توی جامعه زندگی می کنیم٬ اجتماع٬ پس پذیرفتیم که کنار بقیه آدم ها باشیم. وقتی کنار بقیه آدم ها زندگی می کنیم٬ گاهی نیازمان٬ دل خواه مان٬ مطلوب مان یا هر چیز دیگری از ما با نیاز٬ دل خواه٬ مطلوب یا هر چیز دیگری از کس دیگر٬ روی هم منطبق است٬ منطبق است٬ دقیقا به قواره هم. این جوری می شود که ما همان چیزی را می خواهیم که کس دیگری می خواهد٬ یا کس دیگر دارد. با وجود این حس دعواها می شود٬ جنگ ها به وجود می آید و اشک ها و غم ها هم. چه کار می شود کرد؟ چه کاری از دستمان بر می آید؟ باید شمشیر دستمان بگیریم و بجنگیم؟ یا لبخند بزنیم و بگذریم؟ یامچاله شویم٬ پودر شویم و بگذریم؟

   من هم در چنین موقعیتی قرار گرفتم مطلوب من با مطلوب کس دیگری روی هم افتاده بود. خب٬ من گذشتم٬ بدون جنگ٬ بدون خونریزی٬ بی این که در مقابل اتهام های نفر سوم از خودم دفاعی کنم. من گذشتم چون چاره دیگری نداشتم٬ چون به ما راه دیگری آموزش داده نشده است. چون کسی بلد نیست که به آدمی که نیازش بر نیاز او منطبق شده کمکی کند٬ به نفری که تازه وارد شده چند واژه بیش تر اهدا نمی شود « جنده٬ فاحشه٬ کثافت٬ عوضی٬ پس مانده خور» و صفت های دیگر.  

   حالا واگویه هایم شده است مثل واگویه های شخصیت «خر» در شهرقصه و می گویم : اگه شبی٬ نصفه شبی نیاز یکی روی نیازمان افتاد یادمان نرود که ما قبول کردیم در جامعه زندگی کنیم٬ اجتماع٬ پس پذیرفتیم که کنار بقیه آدم ها باشیم. وقتی کنار بقیه....و در آن موقعیت این متن را از اول بخوانیم. 

پ.ن: از همه کسانی که به خاطر دوست داشتن من نگذاشتند حتی یک کلمه حرف بزنم و در یک قطره اشک هم شریک نشدند٬ ممنونم! عشق و موقعیت دیگران همیشه به نظر ما کوچک و حقیر می آید٬ می دانم!

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1385/07/13 و ساعت 3:11 |
 

  این شعر فروغ را به سفارش عبدالجواد موسوی روی وبلاگ می گذارم.

« در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند »

پ.ن ۱: نه! این حرف ها را نمی فهمم. من این قدر کوچک نیستم٬ قرار هم نیست این قدر کوچک باشم. من این حرف ها را که « تو بازوی موسوی شده ای » را نمی فهمم. من  اگر مطلبی درباره پاک آیین نوشتم به خاطر اعتقادم  به بی عقیده بودن اوست و هر چیز دیگر که به او مربوط می شود. اگر گفتم موسوی از مثبت ترین مدیرهاست به خاطر بی غرضی است که پشت حرف های او می بینم. این پست را هم به خاطر او گذاشته ام به عنوان یک دوست٬که در حقم دوستی کرده است٬ اگر حسن و تقی و اکرم وجعفر هم می خواستند و می خواهند سفارش دهند به خاطرشان پست بگذارم. هنوز من این قدر کوچک نشدم که حتی به شکل زیرپوستی بازو و نوچه و نون خور کسی باشم٬ همان طور که بسیاری از خبرنگاران کتاب و دیگر حوزه ها نوچه بعضی ناشران٬ نویسنده ها یا افراد مشهور و دارای موقعیت شده اند. در این سال ها به خاطر موقعیت هیچ کسی خودم را به او سنجاق نکرده ام. کسی هم برایم خدا نشده٬ نه به خاطر دانشش نه به خاطر اخلاقش.برای چیزی به این واضحی باید به فضلای فکور بیشتر توضیح دهم؟ بگذار هر چه قدر می خواهد برایم بد شود...

پ.ن۲ : این شعر را هم به سفارش بهار محمدی  روی وبلاگ می گذارم.

« تاريكي
بارها ما را از هم جدا كرد 
هان ! من مثل يك درياچه هستم
زني بر من  دولا مي شود
واقعيت خود را در من مي جويد
سپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها  و ماه
من به پسِ پشتش مي نگرم 
منعكس مي كنمش 
به درستي
تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را  
برايش اهميت دارم 
او مي رود  و مي آيد
صبحها صورتش
جانشين ظلمت مي شود
در من او يك دختر جوان را....
در من او يك پيرزن را غرق كرده است
از پس اين پيرزن
رفته رفته  به سويش پيش مي آيد 
انگار  يك ماهي دهشتناك »

پ.ن ۳: این شعر را هم به سفارش ئه سرین روی وبلاگ می گذارم.

« چله چهل ساله شد و ما در بهمن فراموش

هزار آغوشم ارزانیت٬ هزار آغوش خاموش »

یک نکته : سفارش شعر پذیرفته می شود!

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1385/07/07 و ساعت 19:39 |

   مثل يك نوركوچولو وارد شدي، مثل يك نوركوچولو وارد زندگي من شدي. از روز اول هم كه ديديمت مي‌دانستم آخرش تو مثل يك نوركوچولو وارد زندگي من مي‌شوي، براي همين از تو فرار مي‌كردم. فرار مي‌كردم كه با تو هم‌كلام نشوم. فرار مي‌كردم كه كنار تو نايستم. فرار مي‌كردم كه تو را نبينم. تو با اون خنگي واقعي‌ات وارد زندگي من شدي. تو با اون انرژي ذاتي وارد شدي،   وجود انژري در تو ذاتي است. وقتي خسته‌اي و حوصله نداري هم لخ‌‌لخ راه نمي‌روي و غر نمي‌زني. وقتي ناراحتي هم، به‌اندازه كافي اخم نمي‌كني، گوشه و كنار را نگاه مي‌كني و مي‌روي، شايد هم بماني. من لميده‌بودم روي صندلي راحتي‌ام، من لميده بودم روي آدمي كه مطمئن بودم هست، در سايه ‌وجودش دراز كشيده‌بودم كه تو آمدي و من بلند‌شدم. شايد حرف نعيمه درست باشد كه مي‌گويد :"واردشدن به بعضي راه‌ها محصول جبر است. تو جايي هستي و كس ديگري هم وارد مي‌شود." تو وارد زندگي من شدي، مثل يك نور كوچولو.

 

.  .  .

 

  نمي‌دانم اسمش چيست، اسمش را مي‌گذاريد دوست‌داشتن يا سواستفاده يا عشق يا هرچيز ديگري. هركسي مي‌تواند هراسمي كه مي‌خواهد روي اين حس بگذارد و به تعريف هيچ لغت‌نامه‌اي هم اطمينان نكند. تو مي‌تواني پاسخ‌گوي عقده‌هايي باشي كه در اين چند سال نحس اخير در من رشد كرده‌است. تو بالقوه اين توانايي را داري كه نقطه‌هاي خالي‌ام را پر كني. حرف افشين اين‌دفعه صادق است .حرف هميشگي‌اش كه مي‌گويد:" فقط نگو دوست دارم يا دوست ندارم، براي اين حس دليل بياور!" اين‌بار مي‌توانم براي دوست‌داشتن تو دليل بياورم. مي‌توانم رابطه را تحليل كنم و بگويم چه‌چيزي در وجود تو مرا به سمت خودش مي‌كشد. مي‌توان درباره آن‌همه " گرما " كه در وجود تواست دوباره شعربگويم، دوباره داستان بنويسم. من دلم را به صداي رفتنت خوش كرده‌ام. تو بالقوه توانايي اين را داري كه مرا تشنه و سيراب كني، نمي‌دانم در عمل چه اتفاق‌هايي مي‌افتد. من را به چه چيزي دعوت مي‌كني، به يك اس.ام.اس، يه يك تلفن، به يك ديدار، به يك لبخند، ب... .

 

.   .  .

 

   يادم آمد. يادم آمد. چه خوب شد كه يادم آمد. اين حس‌ها يك بيماري فصلي است. اين حس‌ها بيماري‌اي حاصل از شروع‌شدن " سوزهاي پاييزي" است. من در فصل‌پاييز عاشق مي‌شوم. در فصل پاييز گيج‌تر و خوشحال‌تر مي شوم. بخشي از اين حس‌ها  به شروع اين‌فصل برمي‌گردد. در اين فصل است كه كيلومترها راه مي‌روم و تنهايي مي‌خندم. وقتي سوزپاييزي به صورتم مي‌خورد، فكرمي‌كنم فقط مي‌شود حرف‌زد و خنديد و قايم شد و باز پيدا شد. حالا مي‌فهمم كه بعد از چندماه كه چشم‌‌هايم را بسته بودم تا تورا نبينم، چرا آن‌شب ساعت 12 شب به تو گفتم كه من فكرمي‌كردم مي‌شود تو را دوست‌داشت. و تو گفتي‌" يعني ديگه نمي‌شه؟ " و ادامه دادي كه باشه. من می گذرم. اما به نظر می رسه تو به این حرف ها نمی گذری... 

.   .  .

 

نه! تو حركتي‌نكن! بنشين! بگذار سير ببينمت....

 

.  .  .

 

اي سراپايت سبز

دست‌هايت را چون خاطره‌اي سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي‌گرم از هستي

به نوازش‌هاي لب‌هاي عاشق من بسپار                 

 

پ.ن۱: این حرف ها، حرف هایی است که پس از یک ساعت ورزدن با پیشی می ماند برای دل من. من یادم می ماند که تو روز اول پاییز آمدی و رفتی

 

پ.ن۲:چند بار آمدم تا این مطلب را پاک کنم و فقط بماند برای دل من٬ نه آخرش هم پاکش نکردم . گذاشتم برای روزهای آینده که روزی٬ زمانی٬ جایی٬ یادم بیاید که امروز چه طوری فکر می کردم  

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت 17:18 |

   سيد عبدالجواد موسوي هم از كتاب‌هفته رفت. قرار است جاي موسوي، پدرام  پاك‌آيين سردبير كتاب‌هفته شود. پاك‌آيين يكي ازبدترين مديرهايي است كه تا حالا ديده‌ام. مديري كه هيچ‌وقت سركار نيست. با پاك‌آيين در نمايشكاه کتاب امسال كار كردم و آن كار‌كردن احمقانه را با او تجربه كردم. كساني كه با پاك‌آيين كاركرده‌اند مي‌دانند كه او چند صفت دارد: پولتان را نمي‌دهد. مسووليت پذير نيست. ترسو است و با يك حماقت ساختگي زندگي مي‌كند. ولي او يك ويژگي دارد كه وزارت ارشادي‌ها پس از همه گاف‌هايش در بولتن نمايشگاه او را به كتاب‌هفته آورده‌اند، پاك‌آيين كم پول مي‌گيرد و براي آوردن او همين ويژگي بس است. در كتاب‌هفته روزهاي خوبي را با سيد فريد قاسمي، يونس شكرخواه و عبدالجواد موسوي تجربه كردم. موسوي با همه انتقادهاي نادرست كساني كه از بيرون به ماجرا نگاه مي‌كردند، آدم‌هاي قبلي را عوض نكرد، تا جايي كه زورش مي‌رسيد فضا را نبست و همه تلاشش را براي انتشار نشريه‌اي كه اميدي به آينده آن نداشت انجام داد. موسوي يكي از مثبت‌ترين آدم‌هاي وادي ادبيات و روزنامه‌نگاري است. وقتي قاسمي و شكرخواه از كتاب‌هفته رفتند و موسوي سردبير شد دلم نسوخت، ولي حالا دلم مي‌سوزد كه كتاب‌هفته را قرار است پاك‌آييني درآورد كه ... .فكر مي‌كنم كمتر كسي باشد كه از توانايي‌ها و سابقه او خبر نداشته باشد!

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1385/07/01 و ساعت 13:11 |