فکر می کنی اگه یک چیزهایی را نداشته باشی و یک چیزهایی را داشته باشی٬ اوضاع بهتر می شود اون چیزهایی که نمی خواستم ندارم و اون چیزهای که می خواستم دارم٬ نوووچ تغییری حاصل نشد.نمی دانم گره ماجرام کجاست؟
فکر می کنی اگه یک چیزهایی را نداشته باشی و یک چیزهایی را داشته باشی٬ اوضاع بهتر می شود اون چیزهایی که نمی خواستم ندارم و اون چیزهای که می خواستم دارم٬ نوووچ تغییری حاصل نشد.نمی دانم گره ماجرام کجاست؟
یک جوری بگو خداحافظ انگار یک شیرینی خوش مزه تو دهنته...
از یادداشت های برادرم :
" هنگامی که هوا خوب بود٬ به دشت می رفت و سراسر روز به خواندن می پرداخت. هنگامی که باران می آمد بر رختخواب خود می لمید٬ صندلی ای در نانواخانه دنیس می گذاشت و بر آن می نشست و ساعت های متوالی را به تفکر می گذراند. بدین گونه سرگذشت و زندگی صدها مردم عادی نظیر خود را می خواند که تکاپو کرده بودند و اندکی توفیق یافته بودند و به اندازه بسیاری شکست خورده بودند٬ و به وسیله آن ها وجود خود را بهتر می شناخت. عبارت " من شکست خورده ام. شکست خورده ام. شکست خورده ام. " که در سرش می گذشت٬ جای خود را به این سوال داده بود " چه می توانم بکنم٬ برای چه کاری مناسب هستم؟ جای واقعی من در دنیا کجاست؟"
من دلم یک تجربه ناب و ارضاکننده می خواهد.