تبليغاتX
ون گوک برادر من است
 

برای تو،  برای تو، برای تو، برای تو...برای تو و نیازهای من... برا ی تو این کلمه ها را کنار هم گذاشتم.

 

  

دست یازیدن

گدایی محبت

تو هر چه می خواهی اسمش را بگذارم

من به این مشغولم

و از آن جا که انتظار هم نمی رود

چیزی نمی رسد

.   .  .

شاید این صدای رفتن کسی است

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1385/05/27 و ساعت 22:1 |
 بر شاخ گوزن

  مانده بودیم اگر

بهتر نبود از این که چنین بی پا و سر

رها شویم

در کهکشانی که هر ستاره اش

خرمن آتش گرفته ی قبیله ای است؟

 

 

     آتش

     کمترین جزای تو بود ، گالیله!

   که چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن ،

   این همه نفرین

  شایسته ی او که خداست ، نیست.

 

                                                                           آسیه امینی

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1385/05/24 و ساعت 16:39 |
 

 نه! برادرم هیچ وقت این کار را نمی کرد. زندگی برادرم تر شدن پی در پی بود. نه! برادرم هیچ وقت این قدر مفعول نبود. برادرم با من فرق داشت. حالا هم هی فرقش دارد می رود توی چشم من. این کاری که من دارم انجام می دهم " زندگی " کردن نیست . یک عمر است که جای این که زندگی کنم ٫"زندگی کردن " را نقد می کنم. جای این صبح ها بلند شوم و به خورشید نگاه کنم و مثل برادرم از خورشید نیرو بگیرم٫ صبح ها خواب شب قبل را برای خودم مرور می کنم. جای این که بدوم تا ته دشت٫ گیر کرده ام بین اندیشه های آلوده٫ اوه! چه صفت برازنده ای٫ چه صفت برازنده ای برای ذهنم پیدا کردم.ذهنم آلوده است٫ تا وقتی این ذهن آلوده را مثل حلزون با خودم همه جا می برم نمی توانم زندگی کنم. من ۲۴ سال سن دارم و عین غرغروهای کسل آور٫ که اتفاقا بعضی هایشان پیر هستند٫ مشغول نقد وتفسیر زندگی ام. برادرم هیچ وقت این کار را نمی کرد. برادرم زندگی می کرد٫ البته غر هم می کرد. 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1385/05/22 و ساعت 20:12 |

امشب هواي اصفهان خوش است ما در اصفهان مي گرديم. آذر هست. شهري بر هامون نهاده آب و هواي خوش دارد. آذر هست و به اصفهان هر جايي که ده گز فرو برند آبي سرد و خوش بيرون آيد. آذر هست و بارويي بلند دارد، آذر هست. مغازه هاي ميوه فروشي هنوز بازن. هندوانه ها و پرتقال ها و نارنج ها و خرمالوها کنار هم چيده و لا به لا نرگس. سبزي ها در لاي رشته هاي پنبه آويزان در هوا در آذر هست. باروي شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است. زير درخت هاي چهار باغ روي حصيرهاي رنگي اينا کي ان؟ آذر هست. بازار بسته است. صراف ها، چيت سازها، مسگرها. آذر هست و اندرون شهر همه آبادان. توي خواب و توي رؤيا که هيچ از وي خراب نديدم، همه نيکو و بازارهاي بسيار آذر هست و هر بازاري با سراهاي بسيار دربندي و دروازه اي و تيم باني و ن آذر کو؟ و همه محلت ها و کوچه ها و سيبه ها را هم چنين آذر کو؟ کو آذر! و کاروانسراهاي پاکيزه بود. رواق. آذر هست. رو به روي شيخ لطف الله چاي مي خوريم. پيچ، پيچ در پيچ از پله هاي عالي قاپو بالا مي ريم. تو برو جلوتر. دواتخانه دهليز. آذر ديوان عرض. ذر. رواق. آذر هست. آذر هست. ذر هست. ست. ت ت ت و گفتند اگر گندم و جو و ديگر حبوب بيست سال نهند تباه نشود. زير شهر ابر بود. هوا سرد. آذر هست اگه احساستو کشتم تا باز باران ها... آمد و بعضي گفتند پيش ازين که بارو نبود هوا همي خوش تر از اين برف روي حصيرهاي رنگين مي اومد. نيکو بر بالاي يکديگر گسترده بودند. همي. اينا چقدر گز خريدن، مسافرن؟ آذر هست بر مي گرديم ازين سراکوچه ها. بدون! هر جاي دنيا... ر... و آذر هست بيست روز در اصفهان بماندمي و مغازه هاي ميوه فروشي هنوز بازند. چراغ هاي نرگس و روشن. آذر هست. کاروان ديرتر به راه مي افتاد ت ت ت ت ست. ذر هست. آذر هست. توي خواب... آذر هست. آذر هست. بر هامون نهاده آذر است. آب و هواي آذر دارد. آذر... آ.

 

پ.ن. ۱۰ سال گذشت و من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم...

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1385/05/16 و ساعت 19:27 |
اگر تمام شده٬ سعی کن دوباره با تبر نیفتی به جون آن چیزهایی که اسمش عصبه یا یک کم آرامش. با وجود٬ با ارزش بودن آدم ها یک موقعی از فرط نبودن ها می شودکه آدم ها یمان کم می شوند. فین فین را هم رد می کنی٬ شاید یکی بود٬ یکی نبود... 
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1385/05/15 و ساعت 13:2 |
 

  این جمله بابامه٫ وقتی مشکلی به وجود می آید نه می زند٬ نه فحش می دهد٬ نه تحقیر می کند٫ نه سرش را از روی کتاب بلند می کند٬ نه از بقیه می خواهد وساطت کنند٬ نه ...نه...نه...

  از وقتی یک دختر فسقله بودم این جمله اش را شنیدم٬ از وقتی با دوچرخه می خوردم زمین تا این روزها که زمین زیر پایم سر می خورد. این جمله بابامه بدون یک حرف اضافه " مجبور نیستی این جا بمونی٬ اگه ناراحتی همین الان برو! "

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/05/11 و ساعت 1:19 |
 

  متشکرم. این یک پیغام کاملا سری است. می خواهم این جا در قالب یک آگهی تبلیغانی از عمو رامین و مامانم که گاهی دخترم هم می شود تشکر کنم٫ به خاطر همه حرکت های کوچک و بزرگی که تو رابطه با من انجام می دهند.

  عمو رامین! ممنون به خاطر اس.ام.اس ات که نوشته بودی "الهی بمیرم" و به خاطر همه لحظه هایی که می خندی.

 دختر مامان! مرسی به خاطر صداقت.  

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/05/11 و ساعت 1:7 |
 

    چرا اکبر گنجی توی زندان اعتصاب غذا می کند و نمی میرد ولی اکبر محمدی توی زندان اعتصاب غذا

 می کند و می میرد؟

    نه! هیچ وقت نتوانستم به شما اعتماد کنم. فکر می کنم به اندازه ای که اعتماد من را جلب کنید صادق نیستید. در همه لحظه هایی که اکبر گنجی زندان بود هیچ وقت نتوانستم باور کنم که می میرد٫ ولی یک زندانی سیاسی دیگر می میرد. قبول شما پیچ و خم های دنیای سیاست را بلد هستید٫ دقیقا بلدید کجا گاز بدهید٫ کجا ترمز بگیرید٫ و کجا بروید اما بقیه بلد نیستند. ولی همین به قیمت مردن و زنده بودن تمام می شود٫ هرچند که زنده بودنش هم خیلی تخمیه٫ ولی به هر حال شما بلدید از زیر اعتصاب غذا جه طوری زنده بیرون بیایید ولی یکی دیگه بلدنیست.

 

  اصلا منظورم این نیست که ناراحتم چرا  گنجی در اعتصاب غذا نمرده... به زودی بیشتر توضیح

 می دهم. 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1385/05/09 و ساعت 20:55 |
 

 

زندگی تر شدن پی در پی...

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1385/05/08 و ساعت 11:17 |
 

 

  تو این وسط چی می گی؟ نه... تو این وسط چی نمی گی؟ وسط این همه آدم که هی حرف می زنند تو چرا هی دهنت را باز می کنی تا بگویی و آخرش هم زبانت را می کشی روی لب بالات و سکوت می کنی.

پ.ن: قرار است وابستگی ها زیاد نشود؟ نه... می خواهم وابستگی زیاد شود و بعد هم موقع ترک کردن هم فین فین؟نه... عرعر گریه کنیم

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/05/04 و ساعت 21:21 |
به کسی بر نخوره   بر نخوره

  من یکی پنجره مو می بندم         این همه پنجره باز بسه           من به قاب آینه می خندم

  به کسی بر نخوره برنخوره

  من یکی پیش خودم می مونم    در شب بی کسی و بی حرفی   برای دل خودم می خونم

  خواب بودم  بیدار شدم    آشتی کردم با خودم

 خواب بودم بیدار شدم     آشتی کردم با خودم

      به کسی چه این صدا این حنجره      مال منه   

     کی مث من لحظه هاشو زیر آواز می زنه

    کی به جز من می تونه    خاطره هاشو بشمره

    جز خود من کی به فکر موندن و سررفتنه

       به کسی بر نخوره برنخوره  اگه تنهایی خوبی دارم 

      اگه از خلوت خود سر مستم اگه چون  پروانه بی آزارم

  خواب بودم بیدار شدم آشتی کردم با خودم

  خواب بودم بیدار شدم  آشتی کردم با خودم

 

 

  به کسی بر نخوره برنخوره       اگه در پیله خود خوشبختم کسی جز من منو نمی شناسه

 به کسی برخوره بر نخوره        اگه من اهل خراب آبادم شجره نامه من مال منه  به کسی چه من یکی آزادم

 

    خواب بودم بیدار شدم     آشتی کردم با خودم

  خوا ببود م بیدار شدم       آشتی کردم با خودم

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/05/04 و ساعت 12:5 |