تبليغاتX
ون گوک برادر من است
 

    کاش دست کم تنهایم می گذاشتی. هم هستی٬ هم نیستی. هم کاملا هستی٬ هم کاملا نیستی. این جوری نه می فهمم که تنهایم٬ نه می فهمم که کسی هم راهم هست.

    هستی٬ تنها هستم! نیستی٬ تنها نیستم! هم دستم را گرفتی٬ هم به جایی متصل نیستم. هم اولین دقیقه که از خواب بیدار می شوی زنگ می زنی٬ هم حالی از من نمی پرسی. هم روزی چند ساعت با من حرف می زنی٬ هم چیزی از رویاهایم٬  آرزوهایم٬ غم هایم٬ دغدغه هایم و تغییرهایم   نمی دانی.

   این جوری زندگی ام پر شده از " هم" های متضاد. هم آره٬ هم نه. این جوری روی نقطه ای زندگی  می کنم که برآیند خواستن و نخواستن٬ بودن یا نبودن در آن نقطه صفر است. وقتی نمی توانی کامل باشی٬ دست کم نباش تا از فواید تنهایی استفاده کنم!  

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/04/28 و ساعت 0:10 |
 

  دوست دارم ریشه ها را پیدا کنم. ریشه هایی که آدم ها خودشان را با آن ها متصل می کنند. این که حودشان را به کجا متصل می کنند٬ برایم مهم نیست. همین که آن ها نخ اتصال را پیدا کرده اند جالب است.  

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1385/04/27 و ساعت 23:0 |
 

  بی تابم و نا آرام

دستانت را بشوی

حالم از بوی تنم به هم می خورد...

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت 14:19 |
 

 دلتنگتم. نه می خواهم٫ نه می توانم این را پنهان کنم. دلتنگ توام٫ تویی که اون سر دنیا زندگی می کنی٫ دقیقا اون سر دنیا وقتی روی کره جغرافی دنبالت می گردم تو دقیقا اون سر دنیا زندگی می کنی.

  دلتنگتم. برای رفع این دلتنگی باید به میم باج بدهم.برا ی اینکه شماره یا ایمیلی از تو داشته باشم به حرف هایش گوش می دهم. همه حرف های بی ربط و باربطش را می شنوم. بعد از یک مکالمه طولانی مثل یک مجرم آرام می گویم " تو ایمیل علی رو داری؟" میم داد می زند." تو فقط به خاطر اون با من حرف می زنه. اگه۱۰ سال دیگه هم با هم حرف بزنیم تو آخرش از علی می گی." می گویم " نه. " دروغ می گویم. با تو فقط برای این حرف می زنم که ایمیل علی را ازت بگیرم. به نظرم می توانیم با هم بی پرده حرف بزنیم٫ دست کم تو وبلاگ من!

  تو با سین رابطه داری و بهش می گویی " عشق من!" سین را از خیلی وقت پیش می شناسم. درست۹ سال پیش. من هم قرار است نقش معشوقه تو را بازی کنم. زنی که  تو می توانی باهاش بی پرده حرف بزنی و مطمئن باشی اون تو را به خاطر تو ترک نمی کنه. زنی که  تورا به خاطر خیالت و نیازت ترک نمی کند. نه! ولی من فقط با تو برای این حرف می نم که نشانی از علی به من بدهی. تو داد می زنی و قرار شنبه را کنسل می کنی. تو سعی داری به من بفهمانی که علی  رفته " بدون خداحافظی" تو سعی داری با من از چیزی حرف بزنی که هیچ چیزی ازش نمی دانی. از من٫ از علی٫ از نامه هایی که اون موقع می نوشتی.

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1385/04/23 و ساعت 18:59 |

   رابطه با هر آدمی عمری دارد. لذت رابطه با بعضی آدم ها مثل خواندن یک داستان کوتاه است، کوتاه، عمیق و لذت بخش. یک نگاه، یک بوسه، یک شب، یک روز، با سلام، بی خداحافظی.

   رابطه باهر آدمی عمری دارد. لذت رابطه با بعضی آدم ها مثل خواندن یک داستان کوتاه است، مثل پریدن تو استخر در زمستان سرد، مثل لذت اولین مسافرت بی چمدان، مثل خوردن اولین زیتون، مثل تلخی اولین جرعه قهوه، مثل اولین گازبه بستنی یخی بالای کوه، بین برف ها. لذت یک رابطه با سلام، بی خداحافظی.

   رابطه باهر آدمی عمری دارد. نمی توانم فکر کنم چون عمر یک رابطه کوتاه است عمیق نیست.مگر درهمه رابطه ها باید منتظر برداشت محصول بود؟ مگر همیشه کار باید به حساب کتاب برسد؟ مگر در پایان همه رابطه ها باید منتظر حقوقی باشیم که بیش تر وقت ها یک طرف رابطه به دیگری می دهد؟

   رابطه با هرآدمی عمری دارد.مسافری با چمدانش وارد می شود. تو را به خوردن لیوانی آب یخ و گشتی در پارک اصلی شهر دعوت می کند. در پایان روز بی خداحافظی می رود، نرم، سبک، لطیف. با سلام، بی خداحافظی.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1385/04/22 و ساعت 0:6 |
گه! می شه خفه شی؟
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/04/21 و ساعت 15:7 |
حسش کردم٬

گناه خوردن سیب را می گویم

پشیمان نیستم

سیب دیگری گاز خواهم زد

.

.

.

گناه خواهم کرد

ادامه خواهم داد

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1385/04/20 و ساعت 15:23 |
   چرا نمی خواستی بفهمم وقتی پریشان و پراکنده می شوم، تو می تونی آرومم کنی؟ از آینده می ترسی؟ از این که هر وقت پریشان و پراکنده می شوم بیام دنبال تو؟ از صبح به همه دروغ گفتم، حتی به تو! به همه گفتم " دلم می خواد با یه کسی که یه ذره می شناسدم برم یه جایی که تا حالا ندیدم" به خودتم نگفتم که دلم با تو، سین عزیز٬ برم جایی که تو اون جا رو دوست داری و من تا حال ندیدمش. کجا؟ نمی دونم... نمی دنم کجا! ولی تو حتما اون جا رو بلدی.

   اگه بلد نبودی وقتی بهت زنگ می زدم این قدر هول نمی کردی و با زدن یه اس.ام. اس نمی رفتی تو غار. یه پیام کوتا که توش نوشته بودی "به خودت مسلط باش آذر. معلوم هست چته؟ پاک عقلتو از دست دادیا " اگه مطمئن نبودی می تونی منو همون جایی ببری که دلم می خواد یه پیام کوتاه نمی زدی و نمی رفتی تو غار. فقط خودت فهمیدی٬ فقط خودت فهمیدی که منظورم از یک کسی تو هستی و منظورم از یک جایی کجاست.  تو فهمیدی و بهم گفتی" می خوای برات یه مرخصی با حقوق بگیرم تا حالت خوب شه برو مرخصی."

   خوش باشی٬ امشب خوش باشی تا طلوع فردا!

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1385/04/17 و ساعت 20:26 |
  می خواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم٬ ولی هرکس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است.

   . . .

  " سیگار بهمن٬ سیگار کنت٬ سیگار اسه٬ سیگار پین. این سیگارا رو پشت هم بکش٬ بعد هم یک وعده غذا بخور تا گه هایی که توی دلت  جمع شده بیاد بیرون."

   با وجود همه گه ها و کثافت هایی که توی دلت جمع شده شادم و دوستت دارم. 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1385/04/17 و ساعت 14:58 |
من  و تنهایی کاملم در اتاق نشسته بودیم

موش تو پنیر تنهایی مرا سوراخ کرد

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1385/04/16 و ساعت 16:33 |
 

   دلم می خواست که وقایع را تکرار کنی. امیدوار بودم که با تکرار آن متوجه شوی که در کدام لحظه٬ مرا از دست داده ای. چه وقت بود که بی آن که فهمیده باشی که من دیگر در وجودت٬ وجود ندارم٬ همان طور به کارهای خودت ادامه داده بودی. 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1385/04/14 و ساعت 8:58 |
 

    می لرزم. هوس این که قیافه خودم را موقع فین فین اشک ببینم ندارم. من اذیتت کردم. شادی را از قلبت بیرون کردم و فکر می کنم این یعنی پایان رابطه. نمی خواهم مطلق فکر کنم ولی من به تو        بی توجهی کردم و این یعنی آذر تمومش کن. یعنی آذر گند زدی. من تاوان گندی که زدم می پردازم. من گفته بودم تنهات نمی گذارم و گذاشتم. این تنهایی اصلا به وقتی که آدم ها برای هم می گذارند ربطی ندارد. من دست تو را توی ذهنم و احساسم ول کردم و تو زمین خوردی. حالا تو می خوای دیروز را فراموش کنی و بگی به رابطه ادامه می دهیم، ولی من نمی خواهم این کار را بکنم. من با سرپوش گذاشتن روی مشکلات رابطه مخالفم. روی مشکلاتی که هیچ وقت حل نمی شوند.

  خواهش می کنم لبخنذ نزن. نگو که چیزی نشده. نگو که هیچ مشکلی وجود ندارد٬نگو دیروز را یادم رفت. خواهش می کنم از این آدم ها نشو که از تمام کردن می ترسن.  خواهش می کنم نگو این تمام کردنت به خاطر یک ماجراجویی تازه است. نه هیچ ماجرایی برای جست و جو وجود ندارد. من یک لحظه تو را تنها گذاشتم.رابطه های خاص جای گذشت کردن و بخشیدن نیست.  رابطه های خاص را باید صریح تر٬ خشک تر و بی رحمانه تر از رابطه های معمولی تحلیل کرد. رابطه خاص جای تعارف نیست. جای سرپوش گذاشت نیست. اوکی! ازمن ناراحت نشو اگه می گویم باید همین جا تمامش کرد. اگر هم ناراحت می شی جلویم را نگیر.همین جا٬ در اولین روزی که من تنهات گذاشتم٬ ناراحتت کردم٬ و شادی را از قلبت بیرون کردم. 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1385/04/12 و ساعت 9:20 |
 

 

طراوت را زیر پوستم احساس می کنم٬ فقط باید اجازه بدهم بیاید روی پوستم. فکر می کنم بذر هایی که سال هاست توی دلم می کارم دارد جوانه می زند .

  حالا باید چه کار کنم؟

   باید بنشینم گوش بدهم به گلایه های بچه گانه یا باید اجازه بدهم طراوت بیاید روی پوستم؟

   باید آدم های احمق را٬ وزنه های صد کیلویی را به پایم ببندم یا وزنه ها را از پایم باز کنم؟

  باید از ترس عکس العمل ها بنشینم یا پیش روم؟

  باید سرعت خودم را با سرعت دیگران تنظیم کنم که مبادا تندتر بروم یا با سرعت کنم حرکت کنم ؟

 

 پ.ن(به شیوه ئه سرین): من نسبت به هیچ دوست٬ هم کار٬ فامیل و آشنایی احساس عذاب وجدان نمی کنم. 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در جمعه 1385/04/09 و ساعت 23:6 |
 

  چند روز بود که می خواستم  شروع کنم که امروز بهانه اش پیدا شد با خواندن دوباره کتا ب " عذاب وجدان " نوشته آلبا دسس پدس .

    "... تقصیر توست که بار دیگر مرا متوجه این چیز ها کرده ای. قبل از آشنایی با تو، آن چه را که در زندگی آرزو داشتم به دست آورده بودم : عاقبت تنها شده بودم. تمام عکس های مارتزیا را سوزانده بودم. چهره او را دیده بودم که چه گونه در میان شعله های آتش کج و کوله می شد و می سوخت. دخترانی را که به این جا آمدند تا با من عشق بازی کنند را حتی تا دم در همراهی نمی کردم. به تنهایی از این جا خارج می شدند و می رفتند و چند روز بعد هم کشتی آن ها را از جزیره دور می کرد. ولی به خاطر تو، ممکن است حتی بار دیگر شغل خود را از سر بگیرم. شاید بار دیگر به سرم بزند که واقعا ارزش داردتا انسان خود را به جایی برساند، معروف شود. تمام روزهایم به آینده ای معطوف خواهند شد. بار دیگر با زهر نقشه ها و برنامه ریزی ها، مسموم خواهند شد. بار دیگر خواهان سعادت خواهم شد! و حق خود خواهم دانست که آن سعادت، زودگذر هم نباشد. بلکه تا ابد طول بکشد. آه، عشق، ای عشق لعنتی که بار دیگر قلب مرا اسیر خود کرده ای!" 

  "در ماورای آن چه احاطه ام کرده است، در ماورای اعمالی که انجام می دهم و ماجرایی که دارم زندگی می کنم، حقیقت دیگری را دارم حس می کنم. یک نوع زیست دیگر که هنوز عقل من به آن طرحی نداده است و به نظرم می رسد که واقعیت اصلی من، درست همان باشد. من ، در هر جا، هم حاضر هستم و هم غایب. نسبت به آن چه سرم می آید احساس مسوولیت می کنم ولی درست در همان حال، نسبت به آن بی اعتنا هست. بیگانه هستم. درست مثل حالا که از عواقب کار وحشت کرده ام، مطمئنم که نجات خواهم یافت. با این حال آن واقعیت نا آشنا، تمام خوشی ها را بر من تلخ می کند. به من تذکر می دهد که این احساس سعادت، چیزی است موقتی و زودگذر و من دارم بیش از حد از آن سواستفاده می کنم. دارم کسی که این سعادت را به من بخشیده ، فریب می دهم . تا آن جا که عاقبت یک چیز و یا یک شخص، وادارم خواهد کرد تا از این سعادت منصرف شوم. "   

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1385/04/08 و ساعت 19:32 |