تبليغاتX
ون گوک برادر من است
 

  من قيافم شبيه آدم هاي خنگ و خره ؟ من حركاتم شبيه منگول هاي پاپتيه ؟ من نشستن ها و بلند شدن هام شبيه خنگ هاييه كه هر چي بهشون مي گي باور مي كنن و آدم ها هم هر چي مي خوان مي گن و من هم بايد باور كنم ؟چرا با من؟

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در شنبه 1384/08/07 و ساعت 10:44 |
 

  توی این اتاق پاییز زیاده . مخصوصا وقتی بقیه از این اتاق می روند و من خودم را می چسبانم به پنچره تا بیشتر یادم بیاید که پاییز آمده است و من با این سوزهای پاییزی بیشتر توانایی صبر کردن و تماشا کردن را دارم ُ پس بیشتر می بخشم و بیشتر خودم را به گه می کشم. پارسال این روزها در خاطرم تاب می خورد. آن همه رفتن و آمدن و نیامدن .. برای ؟

.   .    .

  دیشب از سمانه پرسیدم : "چطور می شه از آدم ها خواهش کرد که هی به آدم نزدیک نشن تا نفسشون به نفس آدم نزدیک نشه و عین گاو آدم رو ندوشن و مثل سگ لیس نزنن؟ " سمانه جواب نداد . امروز گفت : "اون شب مردم . "

 

.   .   .

 چطور می شه از یک رابطه گذشت ؟ اصلا می شه از یک رابطه گذشت؟ می شه فراموش کرد ؟ یا دست کم رها کرد ؟ 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1384/08/01 و ساعت 16:28 |