تبليغاتX
ون گوک برادر من است

امشب هواي اصفهان خوش است ما در اصفهان مي گرديم. آذر هست. شهري بر هامون نهاده آب و هواي خوش دارد. آذر هست و به اصفهان هر جايي که ده گز فرو برند آبي سرد و خوش بيرون آيد. آذر هست و بارويي بلند دارد، آذر هست. مغازه هاي ميوه فروشي هنوز بازن. هندوانه ها و پرتقال ها و نارنج ها و خرمالوها کنار هم چيده و لا به لا نرگس. سبزي ها در لاي رشته هاي پنبه آويزان در هوا در آذر هست. باروي شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است. زير درخت هاي چهار باغ روي حصيرهاي رنگي اينا کي ان؟ آذر هست. بازار بسته است. صراف ها، چيت سازها، مسگرها. آذر هست و اندرون شهر همه آبادان. توي خواب و توي رؤيا که هيچ از وي خراب نديدم، همه نيکو و بازارهاي بسيار آذر هست و هر بازاري با سراهاي بسيار دربندي و دروازه اي و تيم باني و ن آذر کو؟ و همه محلت ها و کوچه ها و سيبه ها را هم چنين آذر کو؟ کو آذر! و کاروانسراهاي پاکيزه بود. رواق. آذر هست. رو به روي شيخ لطف الله چاي مي خوريم. پيچ، پيچ در پيچ از پله هاي عالي قاپو بالا مي ريم. تو برو جلوتر. دواتخانه دهليز. آذر ديوان عرض. ذر. رواق. آذر هست. آذر هست. ذر هست. ست. ت ت ت و گفتند اگر گندم و جو و ديگر حبوب بيست سال نهند تباه نشود. زير شهر ابر بود. هوا سرد. آذر هست اگه احساستو کشتم تا باز باران ها... آمد و بعضي گفتند پيش ازين که بارو نبود هوا همي خوش تر از اين برف روي حصيرهاي رنگين مي اومد. نيکو بر بالاي يکديگر گسترده بودند. همي. اينا چقدر گز خريدن، مسافرن؟ آذر هست بر مي گرديم ازين سراکوچه ها. بدون! هر جاي دنيا... ر... و آذر هست بيست روز در اصفهان بماندمي و مغازه هاي ميوه فروشي هنوز بازند. چراغ هاي نرگس و روشن. آذر هست. کاروان ديرتر به راه مي افتاد ت ت ت ت ست. ذر هست. آذر هست. توي خواب... آذر هست. آذر هست. بر هامون نهاده آذر است. آب و هواي آذر دارد. آذر... آ.

داستانی از علی خدایی

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1384/06/24 و ساعت 8:19 |
 

   از صبح زود بیدارم.اتفاق ها پشت سر هم می افتند ،آرش ، گلی ، علی ، فری ، پول و آخر نوبت خودم می شود   آذر آذر آذر.

   مجموعه شرایط کنار هم قرار می گیرند و اتفاق ها می افتند و تجربه کردن ادامه پیدا می کند . دوست دارم سه ساعت بمیرم از صبح زیادی زنده بودم ، سه ساعت دی سی  باشم . این چیزی است که الان  می خواهم .

  تاریخ می خواندم از صبح، و تاریخ پر از هراس است . آدم های توی تاریخ روی صحنه ای حرکت می کردند که زیرش پر از چاه بوده. صحنه هایی که همان قدر که محکم نشان می دادند ، سست هم بوده اند . دوباره خواندن " از سید ضیاء تا بختیار" نوشته مسعود بهنود  را شروع کرده ام. این سطر ها را بخوانید ، شاید برای شما هم جالب باشد :

   " سقوط کابینه ( سید ضیا ) شادمانی گسترده یی در مردم ایجاد کرد ،   گر چه پاره یی از شاعران و میهن پرستان هنوز معتقد بودند که آبادانی و سعادت ایران در گرو این کابینه بوده است . از جمله عارف و عشقی و ایرج میرزا و کلنل پسیان ...

  عارف سروده بود :« ای دست حق پشت و پناهت بازآ - قربان کابینه سیاهت بازآ ». عشقی هم غزلها و قطعات در مدح سید ضیاء داشت از جمله در مستزاد « دیدی چه خبر بود » که برای مجلس چهارم ساخت ، گفته است :« کافی نبود هر چه ضیاء را بستائیم . از عهده نیائیم . من چیز دگر گویم و او چیز دگر بود . دیدی چه خبر بود ؟» "

   بعد از خواندن این سطر ها یاد متن نوشته های آدم ها برای سیاستمداران امروز افتادم ، برای رفتن خاتمی ، برای آمدن احمدی نژاد و برای هر مقام دیگری ... و این که بعد ها چه قضاوت هایی از نویسندگان و شاعران می شود . وبرای خودم هی داستان آینده را ساختم.

.       .      .

  یکی ازم شکایت کرده ، یکی از مسئولین کتابخانه های سازمان فرهنگی- هنری شهرداری . از هفته پیش می دانستم. توی خودم نگه داشته بودم تا.... به جرم این که متنی از مصاحبه با او چاپ کرده ام در حالی که اصلا گفتگویی انجام نشده است . دست کم خودم می دانم مصاحبه انجام شده ، مگر این که کس دیگری خودش را به اون آدم جازده باشه ولی مشکلم این است که نوار مصاحبه را ندارم.

  امروز هم دوست نداشتم به کسی بگویم تا این که امروز با وکیل مسئول کتابخانه حرف زدم و قرار گذاشتم فردا بروم دفتر کارش . یک لحظه خالی شدم وقتی گفت : « فردا تنها نیاین. » بعد در حالی که کشمش می خوردم و دنبال یه لباس گرم توی کمدم می گشتم از میم پرسیدم تا حالا چنین اتفاقی برا ش افتاده  و اون هم یه خاطره بی ربط برایم تعریف کرد.

   من نمی خواستم بدانم اتفاق مشابه این براش افتاده یا نه . من فقط می خواستم به یکی بگم ، و اون یکی یه ذره باهام شوخی کنه و من ازش بخواهم وقتی می یاد ملاقاتم برام سیگار دیویدف مشکی بیاره که طعم قهوه می دهد و کمپوت آناناس . و بهش بگم من کمپوت آناناس دوست دارم حتی اگه همه آدم ها فکر کنند که کمپوت " جواد " هاست . از ریش ریش بودن آناناس توی کمپوت خوشم می یاد . رشته رشته، مثل فرش تار تار  ،  پود پود...

   هی می خواستم از میم چیز های دیگه هم بخواهم ولی یکی از وراجی نجاتم داد ، پل استر با کتاب اتاق در بسته . اگه کسی مایله دربار این کتاب  با هم صحبت کنیم ، من میل داشتن خودم  را اعلام می کنم.

  

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1384/06/13 و ساعت 14:17 |
هیچی فقط همین. این شیوه ی زندگیم دیگه ارضام نمی کنه . هیچی فقط همین.
+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1384/06/09 و ساعت 21:30 |