تبليغاتX
ون گوک برادر من است
به سرش زده باد

نگاهش کنید!

 چگونه میان درخت ها می دود،و سرش را به پنجره ها می کوبد

به سرش زده باد

دستش را

به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را به هم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه گرمازده،...

 

 

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

 دیوانه شده این پسر

پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد !

 ( شمس لنگرودی.پنجاه و سه ترانه عاشقانه. نشر آهنگ دیگر. چاپ دوم :زمستان 1383)

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1384/05/31 و ساعت 23:12 |

   دیروز مراسم تودیع مسجد جامعی ،وزیر فرهنگ و ارشاد سابق ، بود . آدم ها هم مثل همه مراسم های تودیع دیگر اغراق شده حرف زدند . مثلا قمر آریان گفت : « در دوره وزارت شما نشنیدم کتابی منتظر چاپ بماند . » و سندی که برای محکم کردن حرفهایش می آورد توجه خاص مسجد جامعی به مراسم تدفین و کتاب های همسر مرحومش بود . این که مسجد جامعی یا هر وزیر فرهنگی به محقق و نویسنده ای توجه کند در ذات مشکلی ندارد. نکته جالب برای من این مسئله بود که هنوز زندگی خود آدم ها پایه قضاوتشان برای همه موقعیت هاست. وقتی وزیر به کسی توجه می کند امر به او مشتبه می شود که وزیر خوبی است وبه همه توجه می کند ، ولی اگر به فردی توجه نشود  آن فرد گمان می کند که هیچ حرکتی انجام نشده است. انگار بعضی آدم ها هنوز خودشان و موقعیتشان را به عنوان مرکز واقعیت قرار می دهند. نمی فهمم این جمله که کتابی منتظر چاپ نمانده از کجا آورد
 

 

 .   .  .

 

 دیروز من ولی باز توی فکر های خودم جا می ماندم و بیرون نمی آمدم . و از مراسم دیروز فقط ناله های نی ناهید به یادم نشسته است . دیروز تو هم بودی . .شاید رسیدن تو دلیل این نوشته شد :

« آذر گند زدی ! باز رفتی یه جایی خونه ساختی که آخرش فقط عملگیش برای تو می مونه. چه غلطی بکنم ؟ تو را برداشتم که با خودم کجا ببرم ؟ اصلا چرا بلندش کردممن که می دونستم وقتی بلندش کنم به هوس بردنش هم می افتم ، پس چرا بلندش کردم ؟ حالا کجا می روم با این بار سنگین ؟ من جایی را نمی شناسم . همه مسیر ها هم تکرار شده اند راه عشق و کلام پیش تر ها رفتم. دیگه این که بشینم و درباره طرح پرده اتاق ههم ساعت ها با یکی حرف بزنم و به نتیجه برسم هم برام تازگی نداره . پرده ی غذا نپختنم هم پاره شده . خریدن یک کادو هم دیگه هیجانیم نمی کنه قهقهه هم به طنازی های تو نمی زنم .تو ذوق می کنی ؟ تو هیجانی می شی ؟ هیجانی می شی لابد که خودکاری که بهت دادم  رو همون موقع می گذاری توی جیبت . و می مونه تا چه وقت ؟ تا کی ؟ من بازی « دوستم داری  تا کی ؟ » هم یادم رفته .

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در یکشنبه 1384/05/30 و ساعت 9:52 |
 

 در ساحل چشم هایت،گفتم که جز من کسی نیست

                                          اما دریغا ندیدم ساحل پر از رد پا بود

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در پنجشنبه 1384/05/27 و ساعت 15:0 |
 

   گدایی محبت خیلی مسخره است.

   هی شب به شب تا به صبح و صبح تر با اون حرف زدن ، که از زیر آجرهای واژه و نقطه "دوستت دارم " را بیرون بکشی خیلی مسخره است.

   آینه دست گرفتن و واژه ها را مصادره به مطلوب کردن خیلی مسخره است.

   زل زدن تو چشم های اون تا این که دستت را بگیره خیلی مسخره است.

   نزدیک شدن بهش ، تا بهت نزدیک شه خیلی مسخره است .

   زنگ نزدن به اون تا کمبودت را احساس کنه خیلی مسخره است.

   با اون از شهوت و سکس گفتن تا به نیاز برسه ، و بعد گفتن" من نبودم من نبودم" خیلی مسخره است.

   گرفتن لباس برای اون تا همیشه از تو پوشیده بشه خیلی مسخره است.

   کتاب هدیه دادن به اون تا مغزش پر بشه از انباشته های مغز تو خیلی مسخره است.

   "سی دی من " گرفتن برای اون تا هرچی گوش می ده با هدیه تو باشه خیلی مسخره است.

   خاطرات رنده رنده ات را برای اون تعریف کردن تا اون نره و خاطره نشه خیلی مسخره است.

   جلوی آینه وایسادن ، کرم پودر ، رژ لب ، رژ گونه ، ریمل ، سایه و...زدن تا قشنگ شی و تازه خیلی مسخره است.

   بالا زدن مثلا بی حواس مانتوت تا اون ران خوش تراشتو ببینه خیلی مسخره است.

   باز کردن دهنت و حرف های شسته رفته و تمیز تحویلش دادن تا بگی خیلی باحالی خیلی مسخره است.

     پای خانواده را وسط کشیدن تا بگی پدرت پولداره ، مامانت با شرف و اون را به هوس ماندن بندازی خیلی مسخره است.

 .

.

.

   این ها حتی از رییس جمهور شدن احمدی نژاد هم مسخره تره. 

  

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در چهارشنبه 1384/05/12 و ساعت 1:20 |
    همین طوری که باهات حرف می زنم ، فحش می دم. اه اه اه اه چه لوسی ! نشین عر عر کن از سپری کردن لحظه هایی که خودت براشون فرش انداختی. آها ؟ خفه شم ؟ اون که البته...

.          .         .

من گربه بلورین پادشاه شهر اوزم یا اسمیگل ارباب حلقه ها؟هر چه هستم برای همه ، برا ی تو که خانه شکلاتی پیرزن جادو بودم.

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در دوشنبه 1384/05/10 و ساعت 18:29 |
تو : یه بلوز دیدم خیلی قشنگه !

من : نگو سر خیابان لطفی که توی هفت تیر سر باز می کنه ، یه مغازه هست که توش یه بلوز آستین کوتاه هست که چهار خونه های قرمز و آبی داره ...

تو: خودشه ! تو دیدیش ؟

.       .       .

       من بلوز آستین کوتاه توی دست هایم می ماند تا فردا که سر بخورد تو دست های تو .

.        .      .

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر اسدی کرم در سه شنبه 1384/05/04 و ساعت 22:49 |