۲- مظهر سانسور رژیم رضاشاه٬ «محمدمعلمی خان» بود که نام خانوادگی «مطبوعات» را برای خود انتخاب کرده بود. (از سیدضیا تا بختیار/مسعودبهنود)
حضور محترم آيت الله هاشمي رفسنجاني
رياست محترم مجلس خبرگان رهبري
با سلام و احترام
بعد از برگزاري انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري، حوادث تلخي به وجود آمد كه به طور مفصل در خصوص آن، هم از سوي جنابعالي، هم از سوي افراد، گروهها و رسانههاي مختلف به آن پرداخته شد.
از دستگيريهاي بي حساب و كتاب، از ضرب و شتم و وارد كردن جراحات تا شهادت فرزندان اين كشور، از حمله به خانه هاي مردم تا فاجعه خونين كوي دانشگاه و برخوردهاي خشن و وحشتناک حتي با خانمها در سطح خيابانهاي شهر- كه تاكنون سابقه نداشته است- رخ داد كه بسيار قابل تامل و پيگيري است. آنچه در اين ميان مطرح است در خصوص برخي از رفتارهاي شناعت آميز است كه اگر به طور متواتر از افراد مختلف كه در روزهاي اخير آزاد شدهاند، نشنيده بودم، باورشان حداقل براي من و شما كه در طول قريب به نيم قرن سردي و گرمي روزگار را چشيدهايم سخت بود.
از برخوردهاي خشن و بي محابا، بر سر مردم باتوم را خرد كردن، آنچنان كه بعد از گذشت قريب به 40 روز همچنان اوضاعشان غيرعادي است و عوارض آن روي بدنشان قابل مشاهده است.
هتاكي و ابراز دشنام و فحاشي ركيك به افراد و نثار نواميس بازداشت شدگان و مردمي كه براي نماز جمعه آمده بودند صورت گرفت. رفتارهايي كه در فرهنگ ديني و اسلامي هيچ يك از گروهها جايي ندارد و نشان دهنده آن است كه افرادي براي اين كار استخدام شده اند كه حتي با اصول بديهي اسلام آشنايي ندارند و البته شايعاتي نيز مطرح شده كه فعلا به آن نمي پردازم.
احتمالا همانطور كه مطلع هستيد در اين خصوص چندي پيش نامه اي خطاب به رياست محترم قوه قضائيه ارسال كردم و جمعه هفته جاري همين نكات را به وزير معزول اطلاعات يادآور شدم كه روز شنبه در مطبوعات منتشر شد.
اما موضوعي را شنيده ام كه هنوز از آن بر خود مي لرزم. در دو روز اخير كه اين خبر را شنيده ام خواب از سرم ربوده شده است. حدود ساعت دو كه خود را براي خواب آماده مي كردم. به بسترم رفتم ولي خدا شاهد است كه بدون ذره اي مبالغه، خوابم نبرد، تا ساعت 4 بامداد كه مجددا بلند شدم كمي قرآن خواندم، دوش گرفتم تا آب كمي آرامم كند، حتي نماز صبح را نيز خواندم و تا نزديكيهاي طلوع آفتاب خوابم نبرد.
افرادي اين مطالب را به من گفته اند كه داراي پستهاي حساس در اين كشور بوده اند. نيروهاي نام و نشان داري كه تعدادي از آنها نيز از رزمندگان دفاع مقدس بودهاند. اين افراد اظهار داشته اند، اتفاقي در زندانها رخ داده است كه چنانچه حتي اگر يك مورد نيز صدق داشته باشد، فاجعه اي است براي جمهوري اسلامي كه تاريخ درخشان و سپيد روحانيت تشيع را تبديل به ماجراي سياه و ننگين مي كند كه روي بسياري از حكومتهاي ديكتاتور از جمله رژيم ستمشاهي را سفيد خواهد كرد.
گمان نمي كنم زندانيان دوران 15 ساله مبارزات قبل از انقلاب كه از افراد توده گرفته تا گروههاي مسلح مبارز التقاطي تا اعضاي نهضت آزادي و موتلفه و حزب ملل اسلامي كه در زندان با هم زندگي كرده اند، ديده يا شنيده باشند.
اينجانب اين مطالب را براي شما مي نويسم و مصرانه مي خواهم روي اين قضيه اقدام و به صورتي كه صلاح ميدانيد با حضرت آيت الله خامنهاي مطرح فرماييد و با جديت پيگير شود تا روشن گردد اگر چنين اتفاقي نيفتاده كه انشاءالله هم نيست و بعيد مي دانم باشد، اعلام شود، چرا كه در همين جامعه امروز و توسط خود بچه هاي بازداشتي در رسانه ها و سايتها در حال مطرح شدن است و معلوم نيست آيندگان چه قضاوتي با شاخ و برگ دادن آن خواهند كرد. همچنان كه جمهوري اسلامي و روحانيت مظلوم نيز مسوول آن شناخته خواهند شد. اگر هم خداي ناكرده رخ داده باشد، سريع با عوامل آن در هر جايگاهي برخورد و اعلام شود تا در شرايط فعلي كه بازار شايعات داغ است، فرصت به فرصت طلبان داده نشود، همچنان كه لازم است ترتيبي اتخاذ گردد تا اين اقدام از سوي هياتي عالي رتبه صورت گيرد تا افراد مورد بحث جرات بيان حقايق را داشته باشند چرا كه شنيده ام تهديد شده اند كه اگر مطلبي در اين خصوص بيان نمايند، نابود خواهند شد.
جناب آقاي هاشمي
اينجانب به خاطر اسلام و در رأس آن امام راحل و اين همه فداكاريها و شهادتها و به قصد قربت الي الله، به رغم آنكه در شأن من نيز نمي باشد و به رغم همه مشغله ها و گرفتاريها و به رغم آنكه مي دانم به حيثيت اينجانب لطمه خواهد خورد، آماده ام مسووليت تحقيق و بررسي جهت تعيين صحت و سقم اين حوادث و اخبار رسيده را بر عهده گيرم و تعهد شرعي مي نمايم بدون حب و بغض و با رعايت كمال انصاف به بررسي و ارائه گزارش بپردازم.
اما موضوع مطرح شده از اين قرار است:
عده اي از افراد بازداشت شده مطرح نموده اند كه برخي افراد با دختران بازداشتي با شدتي تجاوز نموده اند كه منجر به ايجاد جراحات و پارگي در سيستم تناسلي آنان گرديده است. از سوي ديگر افرادي به پسرهاي جوان زنداني با حالتي وحشيانه تجاوز كرده اند به طوري كه برخي دچار افسردگي و مشكلات جدي روحي و جسمي گرديده اند و در كنج خانه هاي خود خزيده اند.
با توجه به اهميت مساله انتظار است اين اقدام توسط هياتي بي غرض و شفاف از طرف رئيس مجلس خبرگان رهبري مورد بررسي و پيگيري تا حصول نتيجه قرار گيرد. تا درسي براي آيندگان شود و فرصت به اراذل و اوباشي از اين دست ندهد تا آبروي نظام و امام و جمهورياسلامي را بر باد ندهند و خدمات هزار ساله روحانيت را مخدوش نمايند. به عنوان آخرين مطلب نيز يادآور مي شوم از اين نامه دو نسخه تهيه گرديده كه يكي مهر و موم شده براي جنابعالي ارسال و ديگري نزد بنده قرار دارد.
با آرزوي توفيق
مهدي كروبي
7/۵/1388
پ.ن: تو٬ تو چه طور شب ها سرت را می گذاری زمین و می خوابی؟ تو٬ تو چه طور از ناراحتی نمی میری؟ عمو یادگار واقعا خوابی یا بیدار؟
مردم منتظرند. از اول هم به عشق شنیدن و خواندن «مرغ سحر» آمدند. خواننده بیتی را به آوای بلند می خواند «از خون جوانان وطن لاله دمیده»٬ خانمی با مانتو و شلوار تیره از پشت پرده روی سن می آید و کاغذی را دست خواننده می دهد. خواننده سریع جمعش می کند و می خواهد خداحافظی کند. مردم سالن را ترک نمی کنند. در حالی که برای گروه دست می زنند می گویند که قرار بود آن ها مرغ سحر را بخوانند. خواننده سعی می کند مردم را توجیه کند که نمی تواند این شعر را بخواند. مردم قانع نمی شوند و خودشان با صدای بلند شروع می کنند.
«مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن»
خواننده نمی داند چه کار کند چند لحظه پشت پرده را نگاه می کند و اجازه خواندن مرغ سحر داده می شود. خواننده و نوازندگان دوباره می نشینند. مردم برایشان دست می زنند. بعضی ها دست بندهای سبزشان را بیرون می آورند و دست هایشان را به علامت پیروزی بیرون می آورند. مردم هم صدا با خواننده ناله سر می دهند.
«ظلم ظالم، جور صیّاد
آشیانم، داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است.
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین!
جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این
بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!
مرغ بیدل، شرح هجران،
مختصر، مختصر کن!»
پ.ن: نعیمه با حسرت می گوید :«چند سال است مردم برای آزادی این شعر را می خوانند!»
علی نزد عثمان رفت و گفت :«... روز رستاخیز امام ستمگر را بیاورند و او را نه یاری بود٬ نه کسی که از سوی او پوزش خواهد پس او را در دوزخ افکنند و در آن چنان گردد که سنگ آسیا گردد. سپس او را در ته دوزخ استوار بندند.»*
* بخشی از کتاب «علی از زبان علی» نوشته دکتر سید جعفر شهیدی
همه اتفاق هايي كه نبايد مي افتاد٬افتاد از تقلب در انتخابات تا كشتن مردم و حالا برپايي دادگاهي كه همه شرايطش بسيار بسيار ناراحت كننده و مضحك است. صفتي سراغ داريد براي توصيف دادگاه ديروز؟ دادگاه دردناك؟ دادگاه بي رحمانه؟ دادگاه خنده دار؟ دادگاه نمايشي؟ دادگاه شكنجه گر؟ چه صفتي براي توصيف اين دادگاه سراغ داريد؟
حالا قرار است از اين نمايش چه استفاده اي شود؟ ما بترسيم؟ خاتمي٬ كروبي و موسوي بترسند؟ حقيقت بترسد؟ چه كسي قرار است بترسد؟ ما هر چه را بايد از دست داده باشيم از دست داده ايم٬ حالا دقيقا بايد از چه اتفاقي بترسيم؟
«ای عرش کبریایی
چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میآیی
جون مادرت؟»
پ.ن۱: «تهران انار ندارد» نام فیلمی است از مسعود بخشی.این فیلم٬ که درباره تاریخ تهران و امروز این شهر است٬ این روزها روی پرده سینماهای تهران است.
پ.ن۲ :«نميبينيم كه براي اثبات «صحت انتخابات» آنقدر دست حاكميت كودتا خالي است كه محتاج مهر تأييد «اصلاح طلبان در بند» است.» یادداشت احمد قابل با عنوان«تجاهر به فسق» درباره دادگاه اخیر بخوانید.
ملت شریف ایران
امروز دیگر کشته شدن زندانیان و دستگیرشدگان وقایع اخیر در زندان ها براثر تعذیب و شکنجه به امری عادی تبدیل شده است. به كرات خبر درگذشت یکی از زندانیان در رسانه ها منتشر مي شود و خانواده ای با شنیدن خبر فوت عزیزی در زندان داغدار مي گردد.
علاوه بر این، اخبار هولناکی از رفتار با دستگیرشدگان وقایع اخیر در زندان ها به خصوص در زندان کهریزک به گوش می رسد که بی شباهت با گزارشات زندان گوانتانامو نیست. با کمال تأسف شواهد و قرائن و گفته های شاهدان عینی آزاد شده مؤید اخبار مذکور است. این همه و نیز نقض آشکار حقوق شهروندی، اعمال سانسور عریان بر رسانه ها و ... هزینه های سنگین و غیر قابل جبرانی است که ملت و کشور باید برای استقرار دولتی غیرقانونی و تحمیلی بپردازد. آن چه درد ناشی از فجایع اخیر را غیر قابل تحمل تر می سازد این است که این فجایع در نظامی رقم می خورد که برآمده از مردمی ترین انقلاب جهان است و به نام دفاع از دینی صورت می پذیرد که پیامبرش به پیامبر رحمت و شفقت شهره است و به نام پاسداری از دستاوردهای انقلابی انجام می پذیرد که مسالمت آمیزترین و انسانی ترین انقلاب قرن بیستم به شمار می آید. این امر خود انحراف و فاصله عظیم امروز ما را از اهداف و آرمان های اصیل ملت در انقلاب اسلامی ایران به نمایش می گذارد.
...
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران دولت غیرقانونی کنونی را که اعضاي آن عموماً سابقه ای در مبارزات سالهای پیش از انقلاب ندارند شایسته خطاب نمی داند، اما به آن دسته از مسئولان در حاکمیت که سهمی در مبارزات سال های پیش و پس از انقلاب داشته اند متذکر می شود کمی به خود آیند، آیا این وضعیت اسفناک همان چیزی است که می خواستیم و فرزندان برومند و آزاده ملت، زندان ها و شکنجه های رژیم شاه را برای تحقق آن تحمل می کردند؟ آیا این وقایع هولناک همان چیزی است که رشید ترین فرزندان این ملت برای آن در جبهه های جنگ خونشان بر زمین ریخته شد؟ خطاب ما به آن مسئولانی است که شکنجه و سلول انفرادی زندان شاه را تجربه کرده اند؛ آنان چگونه می توانند از کنار وقایع هولناکی که اکنون در زندان ها در جریان است به آسانی بگذرند و وجود شریف ترین فرزندان این ملت را در سلول های انفرادی و در مکان نامعلوم و شرایط سخت با آرامش مشاهده کنند؟
...
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران به عنوان تشکلی که همواره خود را به حمایت و دفاع از آرمان های ملت در انقلاب اسلامی ایران ملتزم دانسته است، ضمن محکوم کردن شدید شکنجه و قتل تعدادي از بازداشت شدگان وقایع اخیر، و ابراز همدردی با خانواده های کشته شدگان، رئیس دولت نهم، وزرای کشور، دادگستری و اطلاعات را مسئول این فجایع می داند و خواهان رسیدگی جدی به این پدیده شوم و معرفی و مجازات هر چه سریع تر آمران و عاملان شکنجه و قتل های اخیر در زندان هاست.
سازمان همچنین خواهان آزادی هر چه سریع تر و غیر مشروط کلیه بازداشت شدگان وقایع اخیر است و اعلام می کند دولتی که از انتخاباتی غیر قانونی و غیرمشروع برآمده و تحکیم پایه های قدرت خود را با دستگیری و بازداشت هزاران تن و اعمال شکنجه در زندان و داغدار کردن صدها خانواده مظلوم تمهید می کند، هرگز نمی تواند فرجامی نیک را انتظار داشته باشد.
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران
6/5/1388
از کتاب خاطرات سیدصادق طباطبایی:
در یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9ساله بودم، گروهی از طلبههای جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیتالله «بروجردی» دیدار کنند. جنبوجوشی که در شهر کوچک قم آنروز به وجود آمده بود، خیلی زود متوجه منزل پدربزرگم آیتالله «صدرالدین صدر» شد. حوالی عصر بود که موج جمعیت که بسیار برآشفته بودند، به منزل پدربزرگم آمدند. تا آنجا که در خاطرم مانده است آیتالله «صدرالدین صدر» در منزل نبودند، ولی خیلی زود باخبر شدند و به منزل آمدند. هنگام ورود ایشان، طلبهی جوانی که بعدها فهمیدم «نواب صفوی» بود سخنان تندی ایراد میکرد که هیچچیز از آن در خاطرم نمانده است. بعد از دیدار با آیتالله «صدر» آن جمعیت برآشفته با وساطت آیتالله «صدر» به منزل آیتالله حاج سید محمدتقیخوانساری که در نزدیکی منزل ما بود رفتند. بعدها خبردار شدم که «نواب» و یارانش قصد دیدار با آیتالله «بروجردی» را داشتند که ظاهرا ایشان آنها را نپذیرفته بودند.
از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیتالله «بروجردی»، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهرا پدر همین آیتالله «فاضل لنکرانی»، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای «بروجردی» سوال کرده و میپرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب میگویند: این آقایان میخواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری که ظاهرا مرحوم آیتالله کبیر، از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است میپرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیتالله «بروجردی» در جواب میگویند، اشکال بزرگ این امر در اینجا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم میافتد، با این اسلحه میشود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم میاندازید. با این اسلحه نمیتوان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته میشود.
[منبع: دکتر صادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (1) - نشر عروج (وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام)- تهران - 1387 - صفحه 27
(منيرو رواني پور عزيز اين بخش از خاطره را در وبلاگش گذاشته. من هم با يادآوري دوستي آن را تكرار كردم.)
مادر می گوید که باید در تجمع ها شرکت کنیم. مادر همیشه نگران من٬ اصرار دارد که همه فرزندانش باید اعتراض کنند. او این بار نگران فرزندانش نیست. مادر روزهای اول انقلاب را به یادمان می آورد٬ راهنمایی مان می کند. او به ما می گوید که باید قوی باشیم برای همین بیشتر از همیشه مواظب غذا خوردن و خواب مان است. مادر یک آرزو بیشتر ندارد و فکر می کند اگر اعتراض ها ادامه پیدا کند به آرزویش می رسد.
وقتی دارم از در بیرون می روم مادر می گوید که مواظب باشم که زخمی نشوم.
سه شنبه٬ ۲۶ خرداد
دارم از خانه بیرون می روم. مادر قرآن بالای سرم می گیرد. پسر یکی از دوستانش کشته شده٬ نمی خواهد به رویمان بیاورد. این را از زبان پدر می شنوم. مادر به چشم هایم نگاه نمی کند. سرش را پایین می اندازد و در حالی که لب هایش را می گزد می گوید که تا خیابان ها را نبسته اند برویم که برسیم.
وقتی دارم از خانه بیرون می روم مادرانه می گوید که اگر زخمی هم شدم اشکالی ندارد٬ ولی دستگیر نشوم. من قول نمی دهم.
پنج شنبه٬ ۲۷ خرداد
شب ها خانه نمی روم. با دوستان یک جا جمع می شویم. خشمگین هستیم. امروز صبح زود رفتیم دنبال گل گلایل. می خواهیم ۱۵۰ شاخه گلایل بگیریم. مادر زنگ می زند که ۵۰ شاخه گل از طرف او بگیریم و روبان سبز. می گوید که حتما نهار برویم خانه. ماکارونی درست کرده٬ غذای مورد علاقه همه ما که مادر نمی تواند آن را خوش مزه درست کند.
می خواهم از خانه بیرون بروم. مادر هم آماده شده. اصرار دارد که بیاید٬ می گوید می خواهد آن ها بفهمند که فقط جوان ها معترض نیستیم. مخالفت نمی کنم. چند دقیقه می رود داخل اتاق و من بی خبر می روم.
مادر عصبانی به موبایلم زنگ می زند که می خواستی منو نبری٬ حداقل صبر می کردی از زیر قرآن رد شوی. مادر اصرار دارد که برای ما قرآن بگیرد. برادرش سال ۶۰ شهید شده و مادر همیشه یادش هست که او بی خبر رفت و کسی از زیر قرآن ردش نکرد.
شنبه٬ ۳۰ خرداد
مادر بغض می کند و می نشیند یک گوشه. عصبانی است. فکر می کند که برادرش الکی در ۲۰ سالگی مرده٬ آن هم برای وطنش٬ وطنم! مادر اشک در چشمانش پر می شود و می لغزد دور چشم هایش. برادرم دارد چند متر پارچه سبز خریده شده به خرج مادر را آماده می کند. همسرش هم شعارهایی که چاپ کرده ایم را مرتب می کند و روی مقوا می چسباند.
مادر همیشه نگران من٬ بیشتر از فرزندانش نگران وطنش است. می گوید که اگر دستگیر هم شدم اشکال ندارد٬ فقط ... و مثل همیشه پر سر و صدا گریه می کند. مادر می داند که قرار است له مان کنند.
دوشنبه٬ ۸ تیر
مادر روغنی که تازه خریده است و شنیده برای خون مردگی خوب است روی پشتم می مالد. از صبح که آمده ام خانه و مادر مرا دید٬ ور قوی اش را رو کرده. بدون بغض رفت روغن خرید و حالا دارد در حالی که سعی دارد مرا بخنداند روی پشتم می مالد.
پنج شنبه٬ ۱۸ تیر
از ۸ تیر دیگر اشک مادر را ندیده ام. مادر همان مادر قوی ۲۴ خرداد شده و می گوید که ما باید ادامه دهیم. مادر حالا دیگر به آرزوی خودش هم فکر نمی کند. می گوید که ما باید به خواسته مان برسیم و این باید را محکم می گوید. می گویم چشم.
جمعه٬ ۲۶ تیر
آی مادر٬ مادر٬ مادر
برایمان دعا کن٬ همان دعایی را بخوان که وقتی نوجوان بودم و می گفتم که برایم دعا کن می خواندی و من به آن امید داشتم.
- اين مردم را دوست دارم٬ مردمي كه با ديدن قر آن سر نيزه فريب نمي خورد.
بله٬ دروغ گناه مورد علاقه شماست.
پ.ن:
«مرگ این نیست که بمیری
مرگ آنست که ندانی»
آدونیس

